امروز : شنبه 1 اردیبهشت 1403 بروزرسانی:1403/01/30

گالری تصاویر
برای دیدن تصاویر بعدی روی تصویر کلیک نمایید

10:53 AM 1402/11/15 تعداد بازدید: 123

مادر شهيد رضا پناهي جوانترين شهيد استان البرز گفت: وقتي جنگ شروع شد رضا 11 ساله بود ويژگي رضا كه او را از ديگر هم سن و سالهايش جدا مي كرد فهم و درك او از جنگ و جبهه بود خيلي بيشتر از سن خودش مي فهميد، يك روز كه از مدرسه به خانه آمد گفت مي خواهم به جبهه برم اولش جدي نگرفتيم ولي وقتي متوجه شديم هدفش رفتن است سعي كرديم كه او را منصرف كنيم به او گفتيم كه تو كوچكي و در آنجا دست و پا گير خواهي شد بگذار كمي بزرگتر كه شدي آن وقت برو، در جواب حرفمان گفت "كه به شما ثابت خواهم كرد كه اگر از نظر جسمي كوچك هستم ولي قدرت اين را دارم كه در جبهه عليه دشمنان بجنگم.."

مادر شهيد پناهي در ادامه گفت: پدرش نيز به خاطر سن كمش راضي نبود كه رضا به جبهه برود چند مدتي گذشت و علاقه رضا به رفتن به جبهه بيشتر و بيشتر مي شد ديگر به همه ما ثابت شده بود كه رضا در صدد رفتن است يك روز به من گفت مي توانم بروم ولي رضايت قلبي شما و پدر برايم خيلي مهم است من نيز به پدرش اين حرف رضا را منتقل كردم وقتي شنيد بي درنگ گفت راضيم به رضاي خدا، فرداي آن روز به رضا گفتم كه پدرت راضي شده كه به جبهه بروي از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد در چشم بر هم زدني رفت و كاغذ و قلم را آورد تا برايش رضايت نامه بنويسم وقتي كه خواستم رضايت نامه را بنويسم سرم را رو به آسمان گرفتم و گفتم خدايا من چيزي ندارم كه در راه تو ببخشم رضا را به پيشگاهت هديه مي كنم.

در ادامه مادر شهيد تاكيد كرد: روز بعد به مدرسه رضا رفتم تا اجازه او را از مدير مدرسه نيز بگيرم مدير رو به من كرد و گفت "بالاخره كار خودش را كرد مي دانستم كه به هدفش مي رسد"

يكي ديگر از هم رزمانش كه در لحظه شهادت در كنار او بوده از شهادتش مي گويد، " رضا در سنگر بود داشتيم با هم صحبت مي كرديم روز قبل عكسي گرفته بود از جيبش بيرون آورد و پشتش را امضا كرد و به من داد و گفت اين را بعد از شهادتم به مادرم بده، براي چند         لحظه اي براي كاري از سنگر بيرون آمدم و به سنگر ديگري رفتم وقتي وارد سنگر ديگر شدم صداي مهيب انفجاري همه جا را فرا گرفت چند لحظه اي گذشت تا به خود آمدم وقتي از سنگر بيرون آمدم متوجه شدم كه خمپاره به سنگري اصابت كرده كه رضا در آنجا بود و من چند لحظه پيش آنجا را ترك كرده بودم به طرف سنگر دويدم و پيكر رضا را غرق در خون ديدم..."

مادر رضا گفت: نزديك عيد بود حس مي كردم كه مهماني بزرگي در پيش دارم ولي دلشوره اي نيز همراه اين حس در من در حال جوش و خروش بود يك روز كه در حيات منزل مشغول كار كردن بودم در را زدند در را كه باز كردم يكي از آشنايان بود گفت مي خواهم همراه من به بيمارستان بيايي كمي ناخوش احوال هستم و مي خواهم كه شما من را همراهي كنيد ولي به چهره من نگاه نمي كرد گويي كه توان نگاه كردن ندارد به او گفتم چيزي شده؟ گفت نه فقط با من به بيمارستان بيا و ديگر طاقت نياورد و صورتش خيس اشك شد متوجه شدم كه رضا به شهادت رسيده است بي اختيار جيغي كشيدم پدر رضا كه در نزديكي منزل بود سراسيمه خود را به منزل رساند و همسايه ها نيز جمع شده بودند پدرش به من نزديك شد و گفت يادت هست كه برايم تعريف كردي كه به خدا چه گفته اي وقتي كه رضايتنامه رضا را مي نوشتي " گفتي من چيزي ندارم كه به پيشگاهت تقديم كنم و رضا را هديه مي كنم" حال با جيغ زدن و بي تابي كردن يعني اينكه مي خواهي هديه را از خدا پس بگيري مگر     مي شود هديه را پس گرفت؟ اين حرف پدر رضا آرامشي به من داد كه از آن پس ديگر بي تابي نكردم و اگر بي تاب و دلتنگ مي شوم در خلوت گريه ميكنم.

امور فرهنگي شيلات گيلان

فایل های پیوست :

ارسال دیدگاه

( دیدگاه ثبت شد)