مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

3397501
امروزامروز1285
دیروزدیروز4782
این هفتهاین هفته30859
این ماهاین ماه88263
کل بازدیدهاکل بازدیدها3397501

سامانه معرفی کسب و کارهای مجازی گیلان

پنج شنبه, 10 تیر 1400 ساعت 03:15

خاطره عجیب از واعظ طهرانی سیدابوالقاسم شجاعی (ره)

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت    *****   در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

  من و مادر و برادرم در یک منزل کوچک با هم زندگی می کردیم. شب های بیست و یکم ماه مادرم روضه داشت. چهارسالم بود که وضعیت قند و شکر و در کل شیرینی جات در مملکت بسیار نابسامان شد و این قبیل چیزها کمیاب شد. گیر احدی         نمی آمد.

شب بیست و یکم ماه شد، مادرم به من و برادرم گفت که بروید برای روضه هر طور هست قند و شکر پیدا کنید.

رفتیم با برادرم محلی که می گفتند قند و شکر هست. دیدیم ازدحام جمعیت طوری است که ما اصلاً نمی توانیم جلو برویم و برگشتیم.

مادرم گفت توت بخرید. نبود. خرما بخرید. نبود. کشمش بخرید، نبود. دست آخر ایشان گفت چیزی را بهانه می کنیم، آقایان مداح که آمدند پول روضه را می دهیم و می گوییم قادر به پذیرایی نیستیم. هرجا رفتید روضه ی منزل ما را هم بخوانید. این ماجرا صبح اتفاق افتاد.

شوهر خاله ای داشتم به نام آقای داوری که در دارایی کار می کرد. یک ظهر دیدیم سر و کله ی ایشان پیدا شد. صندلی گذاشتیم، نشست. مادرم پرسیدند شما چطور این وقت تشریف آوردید این جا؟ گفت: «من الان از اداره آمدم منزل. طلعت ـ همسرش ـ سیدالشهدا را خواب دیده است. حضرت فرموده بودند بتول امشب روضه دارد ولی نه قند دارد نه شکر. این خواب را که تعریف کرد به خیر گرفتیم و من برایتان قند و شکر آوردم.» بعد هم یک دستمال ابریشمی پر گذاشت روی زمین.

من بچه بودم، می شنیدم و می دیدم. در آن زمان تلفن نبود. ماشین نبود. خاله ی ما خانه اش دم راه آهن بود که آخر شهر محسوب می شد. خانه ی ما مولوی بود. کسی از وضعیت داخله ی ما خبر نداشت که یک دفعه در خانه را بزنند و بگویند شکر...

در کودکی ذهن من متوجه یک حقیقت بزرگ شد. شوهر خاله ام که رفت، گفتم مادر! من می خواهم منبری شوم. راه پدرم را می خواهم بروم. اولین شعر را همان ساعت مادرم یادم داد: «عمو بیا دم رفتن نظر به حالم کن / رسید جان به گلویم، عمو حلالم کن.» به من گفت بخوان. خواندم. گفت خیلی لحن خوبی است و به درد منبر می خورد. همین امشب برو منبر. همان شب بیست و یکم من رفتم منبر و زن ها با همین شعر و با لحن من به گریه افتادند. از همان شب و همان جا این نقش نوکری را به من عطا کردند. با همان چند شعر کوتاه کم کم این همسایه و آن همسایه، چهاردهم ماه و پانزدهم ماه، من را می خواستند و شروع شد. این یادتان باشد، یک وقت امام خمینی (ره) به من فرمودند شنیدم از چهار سالگی منبر بودی؟ عرض کردم بله. شعرهای محدودی بود که یادم داده بودند و می خواندم.

خاطره نامبرده: یک صبحی رفتم خدمت امام خمینی که دست شان را ببوسم. تا دست شان را گرفتم، فرمودند: «آقای شجاعی! چه می کنی؟ عرض کردم نوکری جدتان اباعبدالله.» تا گفتم نوکری جدتان، ایشان زدند زیرگریه و با دستمال اشک چشمش را پاک کرد.

 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

خواندن 625 دفعه

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 129 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر

آخرین بروزرسانی سایت

  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 28 جون 2020, 12:50:04.