مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

1701696
امروزامروز24
دیروزدیروز4202
این هفتهاین هفته15735
این ماهاین ماه41415
کل بازدیدهاکل بازدیدها1701696
یکشنبه, 12 آبان 1398 ساعت 06:22

امام مهربانی

مرحوم حاج رضا انصاریان برادر واعظ معروف حجه الاسلام شیخ حسین انصاریان که صلوات خاصه را خواندند، مداح با اخلاصی بود. گفتند: در یک جلسه‌ای شعر خواندم و توسل پیدا کردم. در آن جلسه مرحوم علامه محمدتقی جعفری هم بود. بعد از مداحی به من گفت: آقای انصاریان بگذار یک داستان خوب برایت بگویم. از فضایل و کرامات امام هشتم است. گفت:  من جوان بودم مشهد درس می‌خواندم. سابق مشهد برف و بوران شدید بود. زائر هم کم بود. یک شب زمستان سرما و یخبندان بود. آمدم حرم بروم دیدم در صحن باز نیست. ولی یک خانمی صورتش را به در صحن مقدس گذاشته است و به زبان آذری با امام رضا صحبت می‌کند. صدایش آشنا بود دیدم عمه خودم است. عمه من از تبریز برای زیارت آمده بود. حرف‌هایش را زد و درد دل کرد. آمدم سلام کردم و احوالپرسی کردیم. گفتم: عمه جان من محمدتقی هستم و شما تنها در سرما و یخبندان آمدی. گفت: عمه جان من در این سوز سرما آمدم در خانه آقا را می‌زنم شب اول قبر در تنهایی و قیامت آقا به داد من برسد. آقا خیلی مهربان است. در صحن باز شد و زیارت رفتیم. بیست سال گذشت. یک سفر به تبریز رفتم. به من گفتند: آقای جعفری عمه شما مریض است و حالش خوب نیست. ما را به عیادت عمه بردند. دیدم عمه رو به قبله و در حال جان دادن است. گفت: من برایش دعا خواندم و حمد و شفا خواندم. گاهی بیهوش می‌شد و گاهی به هوش می‌آمد. یکباره چشم‌هایش را باز کرد و مرا دید. گفت: محمد تقی! یادت هست سی سال قبل مشهد سحر آمده بودم. گفت: الآن در حال جان دادن هستم. الآن امام رضا به دیدن من آمده است. من از امام رضا تشکر می‌کنم. این را گفت و چشم‌هایش را بست و از دنیا رفت. بدانیم که امام، امام رئوف است و امام مهربانی‌هاست.


*************************************************


یکی از رفقای ما می‌گفت: تاجری اهل اروپا بود و گاهی به تهران برای تجارت می‌آمد. یکبار میزبان او طرف ایرانی بود او را به مشهد برد. او را به صحن انقلاب پنجره فولاد آورد. از مترجم پرسید: اینجا کجاست؟ گفت: کسانی که بیمار هستند و مشکل سختی دارند پناهنده می‌شوند. طنابی می‌بندند و حاجت می‌گیرند. دید و بازدید کرد و به هتل رفت استراحت کند. این تاجر مسیحی بود و مسلمان نبود. گفت: نگران نباش من بیرون بروم گشتی بزنم و برگردم! پنجره فولاد را نشان کرده بود. رفت طنابی پیدا کرد و آمد به پنجره فولاد خودش را بست. تا صبح نشست. صبح که هوا روشن شد به هتل آمد. دفتردار هتل گفت: کجا هستی؟ از دیشب خانواده شما چندین بار زنگ زدند، نبودید. با شما کار واجب دارند. ایشان هم نگران می‌شود و زنگ می‌زند و می‌بیند خانمش پشت تلفن گریه می‌کند. می‌گوید: خانم چرا گریه می‌کنی؟ می‌گوید: دیشب شما کجا بودی؟ چه کار کردی؟ می‌گوید: چطور؟ می‌گوید: شما می‌دانی ما یک بچه فلج داریم! از نصف شب بلند شده راه می‌رود.


منبع: به نقل از سایت سمت خدا – حجت الاسلام فرحزاد


امور فرهنگی شیلات گیلان

خواندن 149 دفعه

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 239 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر