مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

3688767
امروزامروز525
دیروزدیروز3762
این هفتهاین هفته18536
این ماهاین ماه50252
کل بازدیدهاکل بازدیدها3688767

سامانه معرفی کسب و کارهای مجازی گیلان

نكته هاي ناب

نكته هاي ناب (23)

دوشنبه, 22 شهریور 1400 ساعت 09:08

روایتی کوتاه از زندگی شهید سعید طوقانی

نوشته شده توسط

سعید طوقانی ، سال 1348 در تهران به دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش مرحوم حاج اکبر ، از ورزشکاران باستانی بنام کاشان وتهران بود (موسس زورخانه شهدای طوقانی کاشان)، در سن چهار – پنج سالگی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند ، در زورخانه حضور پیدا می کرد .

 

«پهلوان شهید سعید طوقانی» از جمله نوجوانانی بود که رمز عزت و غیرتمندی را از امام راحل (ره) فراگرفت و برای سربلندی دین و میهن، از فدای گرانبهاترین دارایی خویش، یعنی جان خود، دریغ نکرد. سعید طوقانی، سال ۱۳۴۸ در تهران به  دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش حاج اکبر، از ورزشکاران باستانی به نامِ تهران بود، در خردسالی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند، در زورخانه حضور پیدا         می کرد. علاقه  زیاد او به شیرین‌کاری در ورزشِ باستانی باعث شد تا در این زمینه بسیار رشد کند و با ارائه نمایش‌های زیبا، همگان را متحیر سازد.

شامگاه بیست و دومین روز اسفند ماه در شرق دجله، نیروها سوار بر قایق از آب گذشتند و از جزیره مجنون نیز رد شدند. سعید سلاح بر دوش، میان ستونِ نیروها، استوار و محکم گام برمی‌داشت.

ناگهان سعید که کمی دولا شده بود از ستون نیروها خارج شد و در میان تاریکی دشت که با سرخی منوّرها روشن شده بود راه سمت چپ را پیش گرفت و از نیروهای گردان دور ‌شد.

لحظاتی بعد سعید زانوهایش را بر زمین کوبید، مکثی کرد و به‌ناگاه با صورت برزمین افتاد.

گلوله تیربار سنگین دوشکا بدن او را شکافته بود. در آخرین لحظات برای اینکه هیچ یک از بچه‌ها متوجه شهادتش نشوند و خللی در روحیه کسی وارد نیاید، در حالی که توانی در بدن نداشت خود را از نیروها دور کرد و در خلوت تنهایی سر بر زمین نهاد و به فرمانده‌اش گفت: «برادر شما را به خدا قسم، به بچه‌ها نگو سعید شهید شد و صورتِ مرا بپوشان تا نیروها به راه خودشان ادامه بدهند که وقت تنگ است.»

سعید در گوشه ای از خاطراتش نوشته: «عهد کرده ام با حضرتِ زهرا (سلام الله علیها) که ببینم ایشان چه کشیده اند…» و همان بود که در عملیات بدر که با رمزِ یازهرا (سلام الله علیها) شروع شده بود، تیری به پهلو و شکم او اصابت می کند و مانند مادر غریبش مظلومانه به شهادت رسید.

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

 

پنج شنبه, 18 شهریور 1400 ساعت 04:26

داستاني عجيب در امانت داري از سيّد هاشم حطّاب

نوشته شده توسط

علامه حاج سيدمحمدحسين حسيني طهراني نقل مي كند:

سيّدي بوده در نجف اشرف از اعاظم علماء و اوتاد، معروف به سيّدهاشم حطّاب ( و بعضي گفته اند كه شايد صاحب « تفسير برهان » باشد)، مردم به ايشان توجّه خاصّي داشتند.

اتفاقاً يكي از مردمان ثروتمند عازم حجّ بوده و با خود صندوقچه اي از جواهرات و نقود داشته و چون بيم از سرقت در راه حجّ داشته مي خواسته آن را در نجف اشرف پيش كسي امانت بگذارد، از مردم جستجوي شخص اميني نموده مردم عطاري را كه در تمام عمر به زهد و تقوا و ديانت معروف بوده ( و صبح ها پس از آنكه دكّان خود را باز مي نموده ساعتي مردم را دور خود جمع نموده و نصيحت مي نمود و مردم گريه بسياري نموده سپس دنبال كارهاي خود رهسپار مي شدند) { به او معرفي كردند} بالجمله آن مرد غني صندوقچه خود را نزد عطّار به امانت سپرده و عازم حجّ مي گردد.

پس از مراجعت، از عطّار مطالبه صندوقچه خود مي نمايد، عطّار بالمرّة انكار مي نمايد! هر چه او دليل مي آورد و نشاني مي دهد عطّار بر استنكار خود مي افزايد! به مردم مي گويد، آنها مي گويند ما هيچ گاه كلام عطّار را حمل بر كذب ننموده و ادّعاي تو را بر گفتار او ترجيح نخواهيم داد، چونكه به مراتب عديده ما او را امتحان نموده و در اين شهر به ورع و تقوا اشتهاري عظيم دارد.

بالأخره آن مرد غنيّ متحيّر خدمت سيّدهاشم رسيده و داستان را نقل مي كند؛ سيّدهاشم مي فرمايد: فردا صبحگاه بيا برويم تا صندوقچه را به تو باز گردانم.

فردا صبح در خدمت سيّد به دكان عطّاري آمدند؛ سيّد هاشم ديد عطّار مردم را جمع نموده و موعظه مي كند مردم مشغول گريه هستند، همين كه سيّد را ديدند همگي احترام نمودند. سيّد فرمودند: من مي خواهم عطّار حقّ موعظه خود را در امروز به من واگذارد! عطّار عرض كرد: بديده منّت دارم.

سيّد فرمودند: در زماني كه طلبه بودم به كاظمين مشرّف، روزي مقداري مايحتاج زندگي از مردي يهودي خريداري نموده و دو درهم باقي ماند كه بعداً بپردازم عصر رفتم كه بدهم گفتند مرد يهودي فوت نموده است، به خانه مراجعت نموده شب درخواب ديدم صحراي محشر است و پل صراط كشيده شده ناگاه من از روي پل عبور نموده و در وسط پل ناگاه يهودي سرش را از آتش بيرون آورده جلوي مرا گرفت؛ من مانند ميخ توقّف نموده نتوانستم قدمي جلوتر نَهَم، يهودي گفت: اي خداي عادل اين مرد حقّ مرا نداده است، حقّ مرا از او بگير و به من عطا كن!

سيّد فرمود: من گفتم چه مي خواهي؟ گفت: فقط مي خواهم يك جاي بدن خود را به بدن تو گذارم تا آنكه قدري از آتش بدن و حرارت آن تخفيف يابد!

گفتم: بگذار! او فقط سر يك انگشت خود را به سينه من گذارد، ناگاه از خواب بيدار شدم و ديدم سينه من سوخته است!

سيّد سينه خود را باز نموده و گفت: اي مردم ببينيد از جواني تا به حال مي گذرد و هنوز اين سوختگي خوب نشده! و من شكر مي كنم كه خدا عذاب مرا در دنيا قرار داده.

عطّار كه اين مطلب را شنيد مرد غنيّ را طلبيده و صندوقچه را به او ردّ كرد.

امور فرهنگي شيلات گيلان

یکشنبه, 07 شهریور 1400 ساعت 08:48

نمونه اي از دستگيري ها و تسخير قلوب توسط امام حسين (ع)

نوشته شده توسط

 وهب از نظر مذهب مسيحي و از نظر شرايط زندگي هفده روز است كه ازدواج كرده است كه به همراه همسر و مادرش به كربلا آمدند. روز عاشورا وقتي وهب خواست ميدان برود، مادرش گفت برو. همسرش جلويش را گرفت و نمي گذاشت به ميدان برود. براي وهب معلوم نشد كه همسرش چه مي گويد، از او پرسيد چرا نمي گذاري به ميدان بروم؟ گفت برويم پيش امام حسين، به نزد حضرت رفتند. همسر وهب گفت من مانع او هستم و دو خواسته دارم. ماجرا را براي امام حسين تعريف كردند. اگر شما امام حسين براي من تضمين مي كنيد، مي گذارم كه به ميدان برود. اول اينكه مي دانم وهب شهيد مي شود و روز قيامت جايگاه او بهشت است بايد قول بدهد آنجا مرا از ياد نبرد من مي خواهم آنجا با او باشم. دوم اينكه مي خواهم وقتي وهب رفت و شهيد شد، من تنها نباشم، من هم بيايم جزو خانواده شما باشم. تضمين كنيد كه خانواده تان من را سرپرستي كند، مي نويسند فبكي الحسينُ عليه السلام. امام حسين گريه كرد و بعد هم هر دو مطلب را براي اين زن تضمين كرد. همين زن بود كه وقتي ديد وهب روي زمين افتاد و دستش قطع شد عمود خيمه را برداشت و وارد ميدان شد، وهب گفت چرا تو به معركه جنگ وارد شدي؟ گفت مگر نمي شنوي كه صداي حسين بلند است؟ اَما مِن ذابٍّ يَذُبُّ عن حَرم رسول الله. حسين ديگر كسي را ندارد و او كمك مي خواهد...

ببينيد اين خانواده مسيحي كه تازه مسلمان شده چگونه راه صدساله را يك شبه طي كردند و اسامي خود را بر جريده عالم ثبت نمودند. همه اش بر ميگردد به اين مسئله كه حسين(ع) دلهاي مستعدّ آنان را تسخير كرده است. همانطوري كه دل حرّ بن رياحي  را تسخير كرد واين دلربايي همچنان ادامه دارد...

ربايد دلبر از تو دل ولي آهستـه آهستـه  *  مراد تو شود حاصل ولي آهسته آهسته

سخن دارم زاستادم نخواهد رفت از يادم   * كه گفتا حل شود مشكل ولي آهسته آهسته

«فرازي از بيانات مرحوم آيت الله العظمي آقا مجتبي تهراني»

 

امور فرهنگي شيلات گيلان

شنبه, 02 مرداد 1400 ساعت 05:42

شهید حسن باقری

نوشته شده توسط

شهید حسن باقری از فرماندهان نابغه سپاه پاسداران عادت داشت ذکر بگوید یا صلوات بفرستد، خیلی وقت ها یا حسین می گفت. سرانجام وقت شهادت پس از ذکر شهادتین لا اله الا الله و محمد رسول الله نام مبارک امام حسین (ع) را می برد و به ابدیت پیوست.

امور فرهنگی شیلات گیلان

دوشنبه, 21 تیر 1400 ساعت 02:28

سالروز قیام مسجد گوهرشاد علیه کشف حجاب

نوشته شده توسط

21تیر سالروز قیام خونین مسجد گوهرشاد مشهد علیه کشف حجاب در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی است.

پس از آن که زمزمه شوم نقشه ننگین رضاخانی برای به تاراج دادن ارزش‏‌های دینی در قالب کشف حجاب به مردم رسید، اعتراضات سراسری، کشور را فرا گرفت؛ ​ اعتراضات و سخنرانی‌های علما و مجتهدان از جمله علمای مشهد ناکام ماند تا این که جمع زیادی از معترضان در مسجد گوهرشاد مشهد متحصن شدند و شعار‌های ضد سلطنت و ضد حجاب زدایی سر دادند ودر مسجد، یکپارچه سرود مقاومت سر می‏‌دادند.

   قوای دولتی که مقاومت مردم را دیدند به دستور رضاخان به اجتماع آنان یورش بردند و در کشتاری خونین و وحشیانه، هزاران نفر را کشتند و به خاک و خون کشیدند که بنا بر مشاهدات تاریخی، کامیون‌‏های بسیاری، اجساد مبارزان را که جز سلاح ایمان سلاح دیگری نداشتند، جابه‏ جا کردند.
   به گفته شاهدان عینی، ماموران دولتی، شهدا و زخمی‌‏ها را با ۵۶ کامیون منتقل کردند و در خندق‏‌هایی که در اطراف مشهد پیش‏ بینی شده بود، دفن کردند. بدین ترتیب، این فاجعه هولناک، سرکوب شد، اما یاد حماسه خونین این نهضت اسلامی و برخاسته از باور‌های ارزشی مردم، برای همیشه در تاریخ مبارزات اسلامی ملت ما باقی ماند.

   محمدعلی شوشتری به نقل از شاهدان عینی، تعداد کشته‌ها را ۱۶۷۰ نفر ثبت کرده است: «عباس نام، شوفر شاهزاده سردار ساعد... به آقای سردار ساعد اظهار کرده بود، آن چه که کشته بود، ما حمل کردیم و بردیم زیر باغ خونی و مقابل اراضی معجونی و عسکریه، بالغ بر یک هزار و ششصد و هفتاد نفر بودند».
   احمد بهار در روزنامه بهار تعداد کشته‌ها را ۱۷۵۰ نفر ذکر کرده و علیرضا بایگان نیز که از شاهدان واقعه بوده، ۱۶۷۰ را تایید کرده است. بایگان می‌گوید: «تعداد آن‌ها ۱۶۷۰ نفر بوده و حدود ۷۰ نفر افراد سالم که در گوشه و کنار خود را مخفی کرده بودند و به دنبال فرصت برای فرار می‌گشتند، به دست مامورین افتاده، جزو کشته‌شدگان در کامیون ریخته و در گودال‌هایی ریخته و به داد و فریاد و التماس آن‌ها که ما زنده هستیم، وقعی نگذارده و آن مردم بیچاره را زنده به گور کردند».

خبرگزاری صدا و سیما

پنج شنبه, 10 تیر 1400 ساعت 03:15

خاطره عجیب از واعظ طهرانی سیدابوالقاسم شجاعی (ره)

نوشته شده توسط

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت    *****   در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

  من و مادر و برادرم در یک منزل کوچک با هم زندگی می کردیم. شب های بیست و یکم ماه مادرم روضه داشت. چهارسالم بود که وضعیت قند و شکر و در کل شیرینی جات در مملکت بسیار نابسامان شد و این قبیل چیزها کمیاب شد. گیر احدی         نمی آمد.

شب بیست و یکم ماه شد، مادرم به من و برادرم گفت که بروید برای روضه هر طور هست قند و شکر پیدا کنید.

رفتیم با برادرم محلی که می گفتند قند و شکر هست. دیدیم ازدحام جمعیت طوری است که ما اصلاً نمی توانیم جلو برویم و برگشتیم.

مادرم گفت توت بخرید. نبود. خرما بخرید. نبود. کشمش بخرید، نبود. دست آخر ایشان گفت چیزی را بهانه می کنیم، آقایان مداح که آمدند پول روضه را می دهیم و می گوییم قادر به پذیرایی نیستیم. هرجا رفتید روضه ی منزل ما را هم بخوانید. این ماجرا صبح اتفاق افتاد.

شوهر خاله ای داشتم به نام آقای داوری که در دارایی کار می کرد. یک ظهر دیدیم سر و کله ی ایشان پیدا شد. صندلی گذاشتیم، نشست. مادرم پرسیدند شما چطور این وقت تشریف آوردید این جا؟ گفت: «من الان از اداره آمدم منزل. طلعت ـ همسرش ـ سیدالشهدا را خواب دیده است. حضرت فرموده بودند بتول امشب روضه دارد ولی نه قند دارد نه شکر. این خواب را که تعریف کرد به خیر گرفتیم و من برایتان قند و شکر آوردم.» بعد هم یک دستمال ابریشمی پر گذاشت روی زمین.

من بچه بودم، می شنیدم و می دیدم. در آن زمان تلفن نبود. ماشین نبود. خاله ی ما خانه اش دم راه آهن بود که آخر شهر محسوب می شد. خانه ی ما مولوی بود. کسی از وضعیت داخله ی ما خبر نداشت که یک دفعه در خانه را بزنند و بگویند شکر...

در کودکی ذهن من متوجه یک حقیقت بزرگ شد. شوهر خاله ام که رفت، گفتم مادر! من می خواهم منبری شوم. راه پدرم را می خواهم بروم. اولین شعر را همان ساعت مادرم یادم داد: «عمو بیا دم رفتن نظر به حالم کن / رسید جان به گلویم، عمو حلالم کن.» به من گفت بخوان. خواندم. گفت خیلی لحن خوبی است و به درد منبر می خورد. همین امشب برو منبر. همان شب بیست و یکم من رفتم منبر و زن ها با همین شعر و با لحن من به گریه افتادند. از همان شب و همان جا این نقش نوکری را به من عطا کردند. با همان چند شعر کوتاه کم کم این همسایه و آن همسایه، چهاردهم ماه و پانزدهم ماه، من را می خواستند و شروع شد. این یادتان باشد، یک وقت امام خمینی (ره) به من فرمودند شنیدم از چهار سالگی منبر بودی؟ عرض کردم بله. شعرهای محدودی بود که یادم داده بودند و می خواندم.

خاطره نامبرده: یک صبحی رفتم خدمت امام خمینی که دست شان را ببوسم. تا دست شان را گرفتم، فرمودند: «آقای شجاعی! چه می کنی؟ عرض کردم نوکری جدتان اباعبدالله.» تا گفتم نوکری جدتان، ایشان زدند زیرگریه و با دستمال اشک چشمش را پاک کرد.

 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

سه شنبه, 25 خرداد 1400 ساعت 03:51

شکر خدا که در پناه حسینم

نوشته شده توسط

مرحوم نظام رشتی

نظام رشتچی را در خواب دیدند و از او پرسیدند:«چه چیز به درد عالم آخرت  می خورد؟»

گفت:«دو چیز:یکی امام حسین(صلوات الله علیه) و یکی هم تقوا.»

پرسیدند:«حالت چطور است؟» شعری خواند و جواب داد:

شکر خدا را که در پناه حسینم

گیتی از این خوب تر پناه ندارد

(سخنان آیت الله مجتهدی؛منبع، کتاب طریق دوست)

***********************************************************

مورخ مخلص مرحوم محمد شریف رازی می‌نویسد: «به خوبی به خاطر دارم در سال 1359 قمری نظام رشتی در منزل مرحوم حضرت آیة الله العظمی آقای حاج شیخ مرتضی آشتیانی در شهر ری منبر رفتند و با ضعف و پیری و كسالت چنان مردم را منقلب نمود و شور عجیبی ایجاد كرد كه جمعی از هوش رفتند و بر زمین افتادند و مرحوم آیة الله آشتیانی به حال اغما و بیهوشی افتاد. هنوز مردم تهران و حومه منبرهای آتشین و روضه‌های سوزناك و جانسوز او را از خاطر نبرده اند.‌»(1)

حاج شیخ حسین انصاریان

حاج شیخ حسین انصاریان واعظ شهیر تهران فرمودند: نظام رشتی رحمه الله در میان مبلغان یك مبلغ نمونه و در میان نوكران یك نوكر واقعی و با اخلاص بود كه قطعا نظیر نداشته است. او در تهران، خیابان ری كوچه دادار منزل استیجاری داشت،... روزی صاحب خانه او مرا دعوت كرد و به منزلش برد و گفت: «این اطاقی است كه نظام در آن زندگی می‌كرده است و در آن گوشه اطاق نیز جان داده است. من در آخرین لحظات مرگش بودم. ساعت ده صبح دخترش را صدا زد و گفت: آفتابه و لگن بیاور كه می‌خواهم وضو بسازم، دخترش گفت: آقا جان الآن كه موقع نماز نیست. فرمود: می‌دانم ولی وقت ملاقات با خداست. وضو گرفت، روی تخت خوابیده بود اما چشمان او به درب اطاق دوخته بود و مرتب چیزی را زمزمه می‌كرد و انتظار كسی را می‌كشید. یك دفعه گفت: «حسین جان خوش آمدی.‌» به دخترش گفت او را بلند كند، وقتی او را بلند كردیم، به صورت ایستاده بلند شد و در حالی كه تبسم بر لب داشت و شادمانی در چهره‌اش نمایان بود دست راست خود ر ا به زحمت به روی سینه‌اش گذاشت و جمله «السلام علیك یا ابا عبدالله‌» را بر زبان جاری ساخت و افتاد و روحش به ارواح طیبه انبیا و اولیای الهی ملحق شد. (2)

منبع:
1- اختران فروزان ری و طهران، محمدشریف رازی، ص 285.
2- سخنرانی شب نهم محرم الحرام سال 1377 شمسی.

 

 

 

 

یکشنبه, 09 خرداد 1400 ساعت 08:09

هول مُطّلع چیست؟

نوشته شده توسط

 

 آنچه از روایات بر می آید هول مُطّلع در بدو ورود به قبر است که دردناکترین و حسرت بارترین لحظه برای آدمی است و بسته به تعلقات فرد جانکاه تر و این قبل از سئوالات شب اول قبر است و از این رو سفارش شده تا برای میت لختی تأمل کنند و بر سر قبرش قرآن تلاوت کنند و مزار را فوری ترک نکنند.

عارف و اصل مرحوم استاد فرزانه آیت الله حق شناس ضمن بیانات روایتی از امام صادق (ع) می فرمودند: سه عامل استقامت در مراقبه تفکر در هول مطلع و عواقب بعد از مرگ در حین حیات و بالاخره کثرت ذکر که مصداق این ذکر کثیر هم زیارت عاشوراست ناجی در هنگام ساعت ورود فرد به قبر است و از هول مطّلع   می کاهد.

---------------------------------------------------------

عجب راهی در پیش داریم. قرآن پر از این حرف ها است ولی ما غفلت داریم. همه انبیا همین را می گویند، راهی پرخطر است، اقیانوس ها اشک دارد: « وَ اعلَموا أنَّ أمامَکُمْ طَریقٌ مَهُولٌ وَ سَفَرٌ بَعیدٌ».10 « بدانید که در برابر شما راههای دور و سفری ترس آور و خوف ناک است » شوخی نیست، صحبت از یک راه پرخطر است. امام حسن(ع) وقتی یاد مرگ می کردند تمام صورتشان زرد می شد. وقتی دلیلش را  می پرسیدند، می گفت: راه مشکل است. راهی است مشکل و نرفته و آنجا تنها یک چیز از تو طلب می کنند و آن اقامه امرالله است، امر ما را به پا داشتی یا نداشتی؟ بد دردی است، ما چپ می کنیم. بعد این گناه ها را گردن شیطان می اندازند و        می گویند: خدایا، شیطان ما را اغوا کرد، شیطان جواب می دهد و از خودش دفاع می کند، می گوید: همه اش من مقصر هستم؟ خدایا، اگر این ها تقصیر ندارند، چرا تو آن ها را خواندی ولی اجابتت نکردند، من خواندم اجابت کردند! محکوم       می شویم، خودمان مقصریم و الا قوت دعوت خدا خیلی بیشتر از دعوت شیطان و هواهای نفسانی است. چرا دعوت خدا را اجابت نکردی و لبیک نگفتی ولی دعوت ابلیس و هواهای نفس را لبیک گفتی؟ ابلیس فردای قیامت این را به افرادی که    می خواهند همه چیز را به گردن او بیندازند بر می گرداند.

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

یکشنبه, 26 ارديبهشت 1400 ساعت 09:38

درسی از مردان برگزیده تاریخ

نوشته شده توسط

 

ابومخنف روایت کرده است: روز عاشورا وقتى ابوثمامه ملاحظه کرد خورشید به وسط آسمان رسیده و جنگ همچنان ادامه دارد، به امام حسین (ع) عرضه داشت: «اى ابا عبد اللّه! جانم فدایت! مشاهده مى‏کنم که دشمن به تو نزدیک شده، به خدا سوگند! اگر خدا بخواهد، دوست دارم پیش مرگت شوم و علاقه دارم زمانى به دیدار خداى خویش نایل شوم، نمازى را که وقت آن فرا رسیده با تو خوانده باشم.»

 امام حسین علیه السّلام سرش را بالا گرفت و سپس به او فرمود: «ذکرت الصلاة جعلک اللّه من المصلّین الذاکرین، نعم! هذا اوّل وقتها»؛ نماز را به یاد آوردى، خداوند تو را از نمازگزاران و تسبیح کنندگان قرار دهد، آرى! اکنون اول وقت نماز است.

سپس فرمود: «سلوهم أن یکفّوا عنّا حتى نصلّى»؛ از دشمن درخواست کنید به ما مهلت دهند تا نماز بگزاریم و از دشمن درخواست مهلت کردند.

راوى مى‏گوید: ابو ثمامه پس از اقامه نماز، به حسین (ع) عرضه داشت: اى ابا عبد اللّه! تصمیم گرفته‏ام به یارانم بپیوندم و برایم ناخوشایند است که پس از شما زنده بمانم و تنهایى و بى‏کسى و کشته شدن شما را ببینم. امام (ع) به او فرمود: «تقدّم فإنّا لاحقون بک عن ساعة»؛ مى‏توانى به میدان بروى، لحظاتى دیگر ما نیز به تو خواهیم پیوست.

ابو ثمامه به میدان تاخت و مبارزه کرد تا در اثر جراحات زیاد، بدنش به ضعف گرایید و قیس‌بن‌عبداللّه صائدى؛ پسر عمویش که با او دشمنى داشت، او رفرمود: «سلوهم أن یکفّوا عنّا حتى نصلّى»؛ از دشمن درخواست کنید به ما مهلت دهند تا نماز بگزاریم و از دشمن درخواست مهلت کردند.

راوى مى‏گوید: ابو ثمامه پس از اقامه نماز، به حسین (ع) عرضه داشت: اى ابا عبد اللّه! تصمیم گرفته‏ام به یارانم بپیوندم و برایم ناخوشاین

ا به شهادت رساند.

نکته جالب توجه این است که شهادت برای یاران امام حسین(ع) به قدری والا و ارزشمند بوده که برای نایل شدن به آن لحظه‌ شماری می کرده اند، اما در این میان امری گران بهاتر و ارزشمندتری نیز برای آنها وجود داشته که به هیچ نحوی حاضر نبوده‌اند آن را از دست بدهند.

یاران امام با اقتدا به اهل بیت (ع)، نماز را آن قدر ارج می نهادند که حاضر بودند شهادت خود در پای رکاب حضرت را به تأخیر بیاندازند تا نماز اول وقت به امامت حسین بن علی (ع) را درک کنند.

 

شورای اقامه نماز شیلات گیلان

دوشنبه, 06 ارديبهشت 1400 ساعت 03:58

جلوه فروغ رحمت الهی

نوشته شده توسط

حضرت موسی می‌خواست به طور برود، یک جوانی به موسی گفت که برو به خدا بگو که من را بکُشد و به من روزی ندهد. خیلی از دست خدا عصبانی بود. حضرت موسی رفت و نتوانست بگوید. خدا فرمود: بنده‌ی من یک پیغامی به تو داده بود که به من برسانی. فرمود: برو به بنده‌ی من بگو که تو مرا به خدایی قبول نداری ولی من تو را به بندگی قبول دارم اگر با من قهری، من با تو قهر نیستم. چه قدر این ادبیات خوب است که بگوییم خدایا اگر من را به جهنم هم ببری «اعلمت اهلها انی احبک» « اعلام میکنم به اهل جهنم که من خدا را دوست دارم »این ادبیات سنگ را پاره می‌کند. یک زمانی است که ما باید به خدا ثابت کنیم که ما برگشتیم تو هم برگرد. گاهی انسان هر چه معرفت او بیش‌تر شود و این دلهره و این واهمه مقدس هست که خدایا با چه چشمی به من نگاه می‌کنی. یک جوانی بوده است که خیلی خیلی گناه کرده بود و لحظات آخر عمر او بوده است که به مادر خود می‌گوید که بالاخره مرگ برای همه است و من هم دارم می‌میرم ولی خیلی خراب کردم. با چه رویی به پیش خدا بروم. من که مردم یک ریسمانی گردن من بینداز و من را در این اتاق بگردان تا خدا ذلت من را ببیند و برای ذلت من رحم کند. مادر خواست تکان بخورد، هاتفی ندا زد که این مورد قبول ما است.

«فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا» خدای متعال گله می‌کند که وقتی ما بلا را فرستادیم چرا بندگان ما به درگاه ما تضرع نکردند. یک راه تضرع، نجوای با خدا است. یک راه نجوا، صحبت با اوصاف خود خدا است و اوصاف خدا این جوری است که به خاطر ادبیات بسیار عاشقانه که با بشر دارد، بشر به طرف دلال می‌رود و در روایت هم هست که «مدلل علیک» من با دلال با تو صحبت می‌کنم و با ناز با تو صحبت می‌کنم. یعنی رحمت خدا این جرأت را به انسان می‌دهد که زبان او باز شود و با صمیمیت و با محرمیت خاص با خدا صحبت کند. خدایا خود تو گفتی که من بیشتر از مادر به فرزند خود مهربان هستم و خدایا خود تو گفتی که «رحمتی وسعت کل شی» خدایا خود تو گفتی که رحمت من بر غضب من سبقت دارد. خدایا خود تو گفتی که من این عالم را برای رحمت خلق کردم. خدایا خود تو امر به دعا کردی. خدایا خود تو تضمین کردی. «وَ لَيْسَ مِنْ صِفَاتك يَا سَيِّدِي أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِيَّة» وصف تو نیست که امر به دعا کنی آن وقت جلوی استجابت را بگیری. خود تو گفتی که استغفار کنید، بلا را برمی‌دارم. خدایا اگر بد هستیم که مال بد بیخ ریش صاحب آن هست و اگر بد هستیم  که مال تو هستیم. این نسبت را نمی‌توانی از ما بگیری. بالاخره هر چه هستیم که مال خدا هستیم و خدای متعال به مال خود غیرت دارد. وقتی که حضرت موسی گفت که قدرت را بده که من چند لحظه بدانم که با این قارون تبهکار چه کنم. آن وقت به زمین دستور داد که قارون را بِکِش. زمین قارون را می‌کشید و قارون التماس می‌کرد. آخر سر گفت که تو را قسم به آن نسبتی که بین من و تو هست ( قارون پسر عموی حضرت موسی بود) ولی باز حضرت موسی اعتنا نکرد و سرانجام جناب قارون با خانه اش در زمین فرو رفت با آن خلاف‌هایی که کرده بود. بعد خدا به موسی گفت که می‌دانی چرا به قارون اعتنا نکردی؟ چون او را تو خلق نکردی. به عزتم سوگند اگر یکبار مرا صدا می زدند پاسخ شان را می دادم.

یکی از علما می‌گفت که در مشهد دیدم که یک پیرمردی از روستا آمده و در می‌زند. به او گفتم که فلانی امام رضا می‌فهمد از روستایی که حرکت کردی می‌فهمد که تو به این‌جا آمدی. گفت نه در را می‌زنم که این در زدن برای من خصوصیت دارد و می‌خواهم که آقا به من بگوید که چه کسی هستی؟ تا من هم بگویم که فلانی هستم که آمدم. آقا رسول الله خیلی نگران نسبت به آبروی امت بودند. خدای متعال گفت که چرا نگران هستی؟ گفت نگران هستم که در محشر آبروی امت من در برابر امت‌های دیگر برود. خدای متعال فرمود که چه کاره‌ی امت هستی؟ گفت من پیغمبر این امت هستم. خدای متعال فرمود که اگر تو پیغمبر آن‌ها هستی، من خدای آن‌ها هستم. جایی از آن‌ها حسابرسی می‌کنم که تو همم متوجه نشوی.

منبع: سمت خدا آیت الله عاملی

امور فرهنگی شیلات گیلان

شروعقبلی12بعدیپایان
صفحه1 از2

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 119 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر