مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

3837556
امروزامروز3188
دیروزدیروز3546
این هفتهاین هفته399
این ماهاین ماه94226
کل بازدیدهاکل بازدیدها3837556

سامانه معرفی کسب و کارهای مجازی گیلان

نكته هاي ناب

نكته هاي ناب (27)

شنبه, 29 آبان 1400 ساعت 04:57

علامه طباطبایی حقوق همسر

نوشته شده توسط


در احوالات علامه طباطبایی پساز رحلتهمسرشان چنین روایتشده است:در روزهایی که علامه طباطبایی در سوگ همسرشان محزون و متأثر بود و اشک فراوانی از دیدگانش بر گونه ها جاري می کرد، یکی از شاگردان سبب این همه آشفتگی و ناراحتی علامه را از این بابتجویا شده بود، علامه پاسخ داده بودند:مرگ حق است، همه باید بمیریم، من براي مرگ همسرم گریه نمی کنم، گریه من از صفا و »کدبانوگري و محبتهاي خانم بود.
من زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام. در نجفبا سختی هایی مواجه می شدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم، اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما،هیچ گاه نشد که خانم کاري بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمی کرد یا کاري را تركکند که من بگویم کاشاین عمل را انجام داده بود.
در تمام دوران زندگی هیچ گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادي؟ یا چرا ترك «. کردي؟... من این همه محبتو صفا را چگونه می توانم فراموشکنم.


امور فرهنگی شیلات گیلان

شنبه, 29 آبان 1400 ساعت 04:35

پایان دادن به یک نزاع با گوش دادن به ندای زمین

نوشته شده توسط

فرزند علامه حسن زاده خاطره ای را برای نخستین بار از ایشان (آیت الله حسن زاده آملی) نقل کرد و گفت: در مسیر تردد پدرم از منطقه لاریجان به روستای آب اسک که در قدیم ماشین کمتر بوده و ایشان بیشتر با اسب یا قاطر طی طریق می کردند، روزی دو نفر که بر سر مالکیت یک زمین با هم اختلاف داشتند، علامه را می بینند و می گویند موضوع را به ایشان ارجاع می دهیم تا علامه حکم کنند.

وی افزود: آنها موضوع را طرح کردند و اسناد را نشان دادند. علامه بعد از شنیدن سخنان آنها بر روی زمین نشست و گوش خود را روی خاک گذاشت؛ گویی که دارد صدای زمین را می شنود. بعد سر بلند کرد و به آن دو نفر گفت این زمین می گوید من برای هیچ یک از شما نیستم بلکه شما دو نفر مال من هستید! آن دو مستأصل از علامه راه چاره خواستند که ایشان می گوید در این زمین مسجدی بسازید که ثواب آن به پدرانتان برسد و آن دو چنین می کنند و الان در آن زمین، مسجدی بنا شده است.

 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

پنج شنبه, 06 آبان 1400 ساعت 04:50

علامه جعفری و حقوق همسر

نوشته شده توسط

وابستگي علامه جعفري به خانواده و همسر به حدي بود که پسرشان در مورد لحظات آخر عمر مادر و برخورد علامه چنين نقل مي‌کند: «مادرم اواخر عمر شديداً مريض بود. با شگردهاي بسيار، استاد را مجاب کردم که در خانه بماند و من به بيمارستان رفته و وضعيت مادرم را به ايشان اطلاع دهم. به بيمارستان که رسيدم، مادر در حال احتضار بود. به کمک خواهرانم، تختش را رو به قبله کرديم، دقايقي نگذشته بود که دستي را روي دوشم احساس کردم؛ برگشتم، ديدم علامه است. پدر نتوانسته بود منتظر تلفن بماند و حالا حس دروني بود يا...، ايشان را به بيمارستان کشانده بود. علامه وقتي حال مادر را ديدند از حفظ شروع کردند به خواندن دعاي عديله کردند؛ يادم هست دست مادر را گرفته بودند و درحالي‌که اشک از چشمانشان جاري بود، دهانشان را به گوش مادرم نزديک کرده و به زبان آذري پرسيدند: جميله خانم منو حلال مي‌کني؟ مادر حالش به شدت بد بود و در حال احتضار و قادر به تکلم نبود، فقط با سر اشاره کرد که بلي حلال مي‌کنم.

امور فرهنگی شیلات گیلان

 

 

اولین روزهای سال 63 بود. نشسته بودم داخل چادر فرماندهی ،جوان خوش سیمایی وارد شد. سلام کرد و گفت : آقای مسجدیان نیرو نمی خواهی!؟
گفتم : تا ببینم کی باشه!
گفت : محمـــد تــورجی ، گفتم این محمد آقا کی هست؟
لبخندی زد و گفت : خودم هستم.
نگاهی به او کردم و گفتم : چیکار بلدی؟
گفت: بعضی وقت ها می خونم. گفتم اشکالی نداره ، همین الآن بخون!
همانجا نشست و کمی مداحی کرد. سوز درونی عجیبی داشت. صدایش هم زیبا بود. اشعاری در مورد حضرت زهـــــرا سلام الله علیها خواند.
علت حضورش را در این گردان سوال کردم. فهمیدم به خاطر بعضی مسائل سیاسی از گردان قبلی خارج شده.
کمی که با او صحبت کردم فهمیدم نیروی پخته و فهمیده ای است.
گفتم : به یک شرط تو رو قبول می کنم . باید بی سیم چی خودم باشی ! قبول کرد و به گردان ما ملحق شد.

مدتی گذشت. محمد با من صحبت کرد و گفت : می خواهم بروم بین بقیه نیروها. گفتم : باشه اما باید مسئول دسته شوی. قبول کرد. این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد.
بچه ها خیلی دوستش داشتند. همیشه تعدادی از نیروها اطراف محمـــد بودند. چند روز بعد گفتم محمـــد باید معاون گروهان شوی.
قبول نمی کرد، با اسرار به من گفت : به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهارشنبه با من کاری نداشته باشی!
با تعجب گفتم : چطــور؟
با خنده گفت : جان آقای مسجدی نپرس!
قبول کردم و محمد معاون گروهان شد. مدیریت محمد خیلی خوب بود. مدتی بعد دوباره محمد را صدا کردم و گفتم : باید مسئول گروهان بشی.
رفت یکی  از دوستان را واسطه کرد که من این کار را نکنم. گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از گردان بری!
کمی فکر کرد و گفت : قبول می کنم ، اما با همان شرط قبلی!
گفتم : صبــر کن ببینم. یعنی چی که تو باید شرط بذاری؟! اصلا بگو ببینم . بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری؟
اصرار می کرد که نگوید. من هم اصرار می کردم که باید بگویی کجا می روی؟

بالأخره گفت. حاجی تا زنده هستم به کسی نگو، من سه شنبه ها از این جا می رم مسجد جمکــــران و تا عصر چهارشنبه بر می گردم.
با تعجب نگاهش می کردم. چیزی نگفتم. بعد ها فهمیدم مسیر 900 کیلومتری دارخــوئیــن تا جمکـــران را می رود و بعد از خواندنن نماز امام زمـــان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر می گرد.
یکبار همراهش رفتم. نیمه های شب برای خوردن آب بلند شدم. نگاهی به محمــد انداختم.
سرش به شیشه بود. مشغول خواندن نافله بود. قطرات اشکـــــــ از چشمانش جاری بود.
در مسیر برگشت با او صحبت می کردم. می گفت: یکبــــار 14 بار ماشین عوض کردم تا به جمکران رسیدم. بعد هم نماز را خواندم و سریع برگشتم!

 به نقل از سردار علی مسجدیان ( فرمـــانده وقت گردان امام حسن علیه السلام )

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

 

دوشنبه, 22 شهریور 1400 ساعت 09:08

روایتی کوتاه از زندگی شهید سعید طوقانی

نوشته شده توسط

سعید طوقانی ، سال 1348 در تهران به دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش مرحوم حاج اکبر ، از ورزشکاران باستانی بنام کاشان وتهران بود (موسس زورخانه شهدای طوقانی کاشان)، در سن چهار – پنج سالگی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند ، در زورخانه حضور پیدا می کرد .

 

«پهلوان شهید سعید طوقانی» از جمله نوجوانانی بود که رمز عزت و غیرتمندی را از امام راحل (ره) فراگرفت و برای سربلندی دین و میهن، از فدای گرانبهاترین دارایی خویش، یعنی جان خود، دریغ نکرد. سعید طوقانی، سال ۱۳۴۸ در تهران به  دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش حاج اکبر، از ورزشکاران باستانی به نامِ تهران بود، در خردسالی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند، در زورخانه حضور پیدا         می کرد. علاقه  زیاد او به شیرین‌کاری در ورزشِ باستانی باعث شد تا در این زمینه بسیار رشد کند و با ارائه نمایش‌های زیبا، همگان را متحیر سازد.

شامگاه بیست و دومین روز اسفند ماه در شرق دجله، نیروها سوار بر قایق از آب گذشتند و از جزیره مجنون نیز رد شدند. سعید سلاح بر دوش، میان ستونِ نیروها، استوار و محکم گام برمی‌داشت.

ناگهان سعید که کمی دولا شده بود از ستون نیروها خارج شد و در میان تاریکی دشت که با سرخی منوّرها روشن شده بود راه سمت چپ را پیش گرفت و از نیروهای گردان دور ‌شد.

لحظاتی بعد سعید زانوهایش را بر زمین کوبید، مکثی کرد و به‌ناگاه با صورت برزمین افتاد.

گلوله تیربار سنگین دوشکا بدن او را شکافته بود. در آخرین لحظات برای اینکه هیچ یک از بچه‌ها متوجه شهادتش نشوند و خللی در روحیه کسی وارد نیاید، در حالی که توانی در بدن نداشت خود را از نیروها دور کرد و در خلوت تنهایی سر بر زمین نهاد و به فرمانده‌اش گفت: «برادر شما را به خدا قسم، به بچه‌ها نگو سعید شهید شد و صورتِ مرا بپوشان تا نیروها به راه خودشان ادامه بدهند که وقت تنگ است.»

سعید در گوشه ای از خاطراتش نوشته: «عهد کرده ام با حضرتِ زهرا (سلام الله علیها) که ببینم ایشان چه کشیده اند…» و همان بود که در عملیات بدر که با رمزِ یازهرا (سلام الله علیها) شروع شده بود، تیری به پهلو و شکم او اصابت می کند و مانند مادر غریبش مظلومانه به شهادت رسید.

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

 

پنج شنبه, 18 شهریور 1400 ساعت 04:26

داستاني عجيب در امانت داري از سيّد هاشم حطّاب

نوشته شده توسط

علامه حاج سيدمحمدحسين حسيني طهراني نقل مي كند:

سيّدي بوده در نجف اشرف از اعاظم علماء و اوتاد، معروف به سيّدهاشم حطّاب ( و بعضي گفته اند كه شايد صاحب « تفسير برهان » باشد)، مردم به ايشان توجّه خاصّي داشتند.

اتفاقاً يكي از مردمان ثروتمند عازم حجّ بوده و با خود صندوقچه اي از جواهرات و نقود داشته و چون بيم از سرقت در راه حجّ داشته مي خواسته آن را در نجف اشرف پيش كسي امانت بگذارد، از مردم جستجوي شخص اميني نموده مردم عطاري را كه در تمام عمر به زهد و تقوا و ديانت معروف بوده ( و صبح ها پس از آنكه دكّان خود را باز مي نموده ساعتي مردم را دور خود جمع نموده و نصيحت مي نمود و مردم گريه بسياري نموده سپس دنبال كارهاي خود رهسپار مي شدند) { به او معرفي كردند} بالجمله آن مرد غني صندوقچه خود را نزد عطّار به امانت سپرده و عازم حجّ مي گردد.

پس از مراجعت، از عطّار مطالبه صندوقچه خود مي نمايد، عطّار بالمرّة انكار مي نمايد! هر چه او دليل مي آورد و نشاني مي دهد عطّار بر استنكار خود مي افزايد! به مردم مي گويد، آنها مي گويند ما هيچ گاه كلام عطّار را حمل بر كذب ننموده و ادّعاي تو را بر گفتار او ترجيح نخواهيم داد، چونكه به مراتب عديده ما او را امتحان نموده و در اين شهر به ورع و تقوا اشتهاري عظيم دارد.

بالأخره آن مرد غنيّ متحيّر خدمت سيّدهاشم رسيده و داستان را نقل مي كند؛ سيّدهاشم مي فرمايد: فردا صبحگاه بيا برويم تا صندوقچه را به تو باز گردانم.

فردا صبح در خدمت سيّد به دكان عطّاري آمدند؛ سيّد هاشم ديد عطّار مردم را جمع نموده و موعظه مي كند مردم مشغول گريه هستند، همين كه سيّد را ديدند همگي احترام نمودند. سيّد فرمودند: من مي خواهم عطّار حقّ موعظه خود را در امروز به من واگذارد! عطّار عرض كرد: بديده منّت دارم.

سيّد فرمودند: در زماني كه طلبه بودم به كاظمين مشرّف، روزي مقداري مايحتاج زندگي از مردي يهودي خريداري نموده و دو درهم باقي ماند كه بعداً بپردازم عصر رفتم كه بدهم گفتند مرد يهودي فوت نموده است، به خانه مراجعت نموده شب درخواب ديدم صحراي محشر است و پل صراط كشيده شده ناگاه من از روي پل عبور نموده و در وسط پل ناگاه يهودي سرش را از آتش بيرون آورده جلوي مرا گرفت؛ من مانند ميخ توقّف نموده نتوانستم قدمي جلوتر نَهَم، يهودي گفت: اي خداي عادل اين مرد حقّ مرا نداده است، حقّ مرا از او بگير و به من عطا كن!

سيّد فرمود: من گفتم چه مي خواهي؟ گفت: فقط مي خواهم يك جاي بدن خود را به بدن تو گذارم تا آنكه قدري از آتش بدن و حرارت آن تخفيف يابد!

گفتم: بگذار! او فقط سر يك انگشت خود را به سينه من گذارد، ناگاه از خواب بيدار شدم و ديدم سينه من سوخته است!

سيّد سينه خود را باز نموده و گفت: اي مردم ببينيد از جواني تا به حال مي گذرد و هنوز اين سوختگي خوب نشده! و من شكر مي كنم كه خدا عذاب مرا در دنيا قرار داده.

عطّار كه اين مطلب را شنيد مرد غنيّ را طلبيده و صندوقچه را به او ردّ كرد.

امور فرهنگي شيلات گيلان

یکشنبه, 07 شهریور 1400 ساعت 08:48

نمونه اي از دستگيري ها و تسخير قلوب توسط امام حسين (ع)

نوشته شده توسط

 وهب از نظر مذهب مسيحي و از نظر شرايط زندگي هفده روز است كه ازدواج كرده است كه به همراه همسر و مادرش به كربلا آمدند. روز عاشورا وقتي وهب خواست ميدان برود، مادرش گفت برو. همسرش جلويش را گرفت و نمي گذاشت به ميدان برود. براي وهب معلوم نشد كه همسرش چه مي گويد، از او پرسيد چرا نمي گذاري به ميدان بروم؟ گفت برويم پيش امام حسين، به نزد حضرت رفتند. همسر وهب گفت من مانع او هستم و دو خواسته دارم. ماجرا را براي امام حسين تعريف كردند. اگر شما امام حسين براي من تضمين مي كنيد، مي گذارم كه به ميدان برود. اول اينكه مي دانم وهب شهيد مي شود و روز قيامت جايگاه او بهشت است بايد قول بدهد آنجا مرا از ياد نبرد من مي خواهم آنجا با او باشم. دوم اينكه مي خواهم وقتي وهب رفت و شهيد شد، من تنها نباشم، من هم بيايم جزو خانواده شما باشم. تضمين كنيد كه خانواده تان من را سرپرستي كند، مي نويسند فبكي الحسينُ عليه السلام. امام حسين گريه كرد و بعد هم هر دو مطلب را براي اين زن تضمين كرد. همين زن بود كه وقتي ديد وهب روي زمين افتاد و دستش قطع شد عمود خيمه را برداشت و وارد ميدان شد، وهب گفت چرا تو به معركه جنگ وارد شدي؟ گفت مگر نمي شنوي كه صداي حسين بلند است؟ اَما مِن ذابٍّ يَذُبُّ عن حَرم رسول الله. حسين ديگر كسي را ندارد و او كمك مي خواهد...

ببينيد اين خانواده مسيحي كه تازه مسلمان شده چگونه راه صدساله را يك شبه طي كردند و اسامي خود را بر جريده عالم ثبت نمودند. همه اش بر ميگردد به اين مسئله كه حسين(ع) دلهاي مستعدّ آنان را تسخير كرده است. همانطوري كه دل حرّ بن رياحي  را تسخير كرد واين دلربايي همچنان ادامه دارد...

ربايد دلبر از تو دل ولي آهستـه آهستـه  *  مراد تو شود حاصل ولي آهسته آهسته

سخن دارم زاستادم نخواهد رفت از يادم   * كه گفتا حل شود مشكل ولي آهسته آهسته

«فرازي از بيانات مرحوم آيت الله العظمي آقا مجتبي تهراني»

 

امور فرهنگي شيلات گيلان

شنبه, 02 مرداد 1400 ساعت 05:42

شهید حسن باقری

نوشته شده توسط

شهید حسن باقری از فرماندهان نابغه سپاه پاسداران عادت داشت ذکر بگوید یا صلوات بفرستد، خیلی وقت ها یا حسین می گفت. سرانجام وقت شهادت پس از ذکر شهادتین لا اله الا الله و محمد رسول الله نام مبارک امام حسین (ع) را می برد و به ابدیت پیوست.

امور فرهنگی شیلات گیلان

دوشنبه, 21 تیر 1400 ساعت 02:28

سالروز قیام مسجد گوهرشاد علیه کشف حجاب

نوشته شده توسط

21تیر سالروز قیام خونین مسجد گوهرشاد مشهد علیه کشف حجاب در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی است.

پس از آن که زمزمه شوم نقشه ننگین رضاخانی برای به تاراج دادن ارزش‏‌های دینی در قالب کشف حجاب به مردم رسید، اعتراضات سراسری، کشور را فرا گرفت؛ ​ اعتراضات و سخنرانی‌های علما و مجتهدان از جمله علمای مشهد ناکام ماند تا این که جمع زیادی از معترضان در مسجد گوهرشاد مشهد متحصن شدند و شعار‌های ضد سلطنت و ضد حجاب زدایی سر دادند ودر مسجد، یکپارچه سرود مقاومت سر می‏‌دادند.

   قوای دولتی که مقاومت مردم را دیدند به دستور رضاخان به اجتماع آنان یورش بردند و در کشتاری خونین و وحشیانه، هزاران نفر را کشتند و به خاک و خون کشیدند که بنا بر مشاهدات تاریخی، کامیون‌‏های بسیاری، اجساد مبارزان را که جز سلاح ایمان سلاح دیگری نداشتند، جابه‏ جا کردند.
   به گفته شاهدان عینی، ماموران دولتی، شهدا و زخمی‌‏ها را با ۵۶ کامیون منتقل کردند و در خندق‏‌هایی که در اطراف مشهد پیش‏ بینی شده بود، دفن کردند. بدین ترتیب، این فاجعه هولناک، سرکوب شد، اما یاد حماسه خونین این نهضت اسلامی و برخاسته از باور‌های ارزشی مردم، برای همیشه در تاریخ مبارزات اسلامی ملت ما باقی ماند.

   محمدعلی شوشتری به نقل از شاهدان عینی، تعداد کشته‌ها را ۱۶۷۰ نفر ثبت کرده است: «عباس نام، شوفر شاهزاده سردار ساعد... به آقای سردار ساعد اظهار کرده بود، آن چه که کشته بود، ما حمل کردیم و بردیم زیر باغ خونی و مقابل اراضی معجونی و عسکریه، بالغ بر یک هزار و ششصد و هفتاد نفر بودند».
   احمد بهار در روزنامه بهار تعداد کشته‌ها را ۱۷۵۰ نفر ذکر کرده و علیرضا بایگان نیز که از شاهدان واقعه بوده، ۱۶۷۰ را تایید کرده است. بایگان می‌گوید: «تعداد آن‌ها ۱۶۷۰ نفر بوده و حدود ۷۰ نفر افراد سالم که در گوشه و کنار خود را مخفی کرده بودند و به دنبال فرصت برای فرار می‌گشتند، به دست مامورین افتاده، جزو کشته‌شدگان در کامیون ریخته و در گودال‌هایی ریخته و به داد و فریاد و التماس آن‌ها که ما زنده هستیم، وقعی نگذارده و آن مردم بیچاره را زنده به گور کردند».

خبرگزاری صدا و سیما

پنج شنبه, 10 تیر 1400 ساعت 03:15

خاطره عجیب از واعظ طهرانی سیدابوالقاسم شجاعی (ره)

نوشته شده توسط

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت    *****   در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

  من و مادر و برادرم در یک منزل کوچک با هم زندگی می کردیم. شب های بیست و یکم ماه مادرم روضه داشت. چهارسالم بود که وضعیت قند و شکر و در کل شیرینی جات در مملکت بسیار نابسامان شد و این قبیل چیزها کمیاب شد. گیر احدی         نمی آمد.

شب بیست و یکم ماه شد، مادرم به من و برادرم گفت که بروید برای روضه هر طور هست قند و شکر پیدا کنید.

رفتیم با برادرم محلی که می گفتند قند و شکر هست. دیدیم ازدحام جمعیت طوری است که ما اصلاً نمی توانیم جلو برویم و برگشتیم.

مادرم گفت توت بخرید. نبود. خرما بخرید. نبود. کشمش بخرید، نبود. دست آخر ایشان گفت چیزی را بهانه می کنیم، آقایان مداح که آمدند پول روضه را می دهیم و می گوییم قادر به پذیرایی نیستیم. هرجا رفتید روضه ی منزل ما را هم بخوانید. این ماجرا صبح اتفاق افتاد.

شوهر خاله ای داشتم به نام آقای داوری که در دارایی کار می کرد. یک ظهر دیدیم سر و کله ی ایشان پیدا شد. صندلی گذاشتیم، نشست. مادرم پرسیدند شما چطور این وقت تشریف آوردید این جا؟ گفت: «من الان از اداره آمدم منزل. طلعت ـ همسرش ـ سیدالشهدا را خواب دیده است. حضرت فرموده بودند بتول امشب روضه دارد ولی نه قند دارد نه شکر. این خواب را که تعریف کرد به خیر گرفتیم و من برایتان قند و شکر آوردم.» بعد هم یک دستمال ابریشمی پر گذاشت روی زمین.

من بچه بودم، می شنیدم و می دیدم. در آن زمان تلفن نبود. ماشین نبود. خاله ی ما خانه اش دم راه آهن بود که آخر شهر محسوب می شد. خانه ی ما مولوی بود. کسی از وضعیت داخله ی ما خبر نداشت که یک دفعه در خانه را بزنند و بگویند شکر...

در کودکی ذهن من متوجه یک حقیقت بزرگ شد. شوهر خاله ام که رفت، گفتم مادر! من می خواهم منبری شوم. راه پدرم را می خواهم بروم. اولین شعر را همان ساعت مادرم یادم داد: «عمو بیا دم رفتن نظر به حالم کن / رسید جان به گلویم، عمو حلالم کن.» به من گفت بخوان. خواندم. گفت خیلی لحن خوبی است و به درد منبر می خورد. همین امشب برو منبر. همان شب بیست و یکم من رفتم منبر و زن ها با همین شعر و با لحن من به گریه افتادند. از همان شب و همان جا این نقش نوکری را به من عطا کردند. با همان چند شعر کوتاه کم کم این همسایه و آن همسایه، چهاردهم ماه و پانزدهم ماه، من را می خواستند و شروع شد. این یادتان باشد، یک وقت امام خمینی (ره) به من فرمودند شنیدم از چهار سالگی منبر بودی؟ عرض کردم بله. شعرهای محدودی بود که یادم داده بودند و می خواندم.

خاطره نامبرده: یک صبحی رفتم خدمت امام خمینی که دست شان را ببوسم. تا دست شان را گرفتم، فرمودند: «آقای شجاعی! چه می کنی؟ عرض کردم نوکری جدتان اباعبدالله.» تا گفتم نوکری جدتان، ایشان زدند زیرگریه و با دستمال اشک چشمش را پاک کرد.

 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

شروعقبلی12بعدیپایان
صفحه1 از2

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 122 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر

  • آخرین بروزرسانی: شنبه 04 سبتامبر 2021.