مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

982338
امروزامروز364
دیروزدیروز1151
این هفتهاین هفته5539
این ماهاین ماه11553
کل بازدیدهاکل بازدیدها982338
نكته هاي ناب
نكته هاي ناب

نكته هاي ناب (10)

شنبه, 05 آبان 1397 ساعت 06:21

عاقبت انسان بی نماز

نوشته شده توسط

 

عجیب این است که آیه می گوید: «قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ» (نور، 41) کل موجودات به تسبیح و به نمازشان آگاهی دارند. یک نکته را هم اینجا باید بگویم؛ بی نماز یعنی بیگانه از کل عالم آفرینش، یعنی یک غریبه، یعنی یک تنها، چون قرآن در سورۀ نور می گوید کاروان هستی با تمام موجوداتش در نماز است، کاروان هستی با کل موجوداتش در تسبیح است؛ شخصی که اهل نماز نیست، پشت به کل عالم کرده و در قیامت هم کل عالم به او پشت می کنند.

آخرت عکس العمل دنیاست، آخرت چیز مستقلی نیست. پیغمبر اکرم آخرت بین می فرماید: «الدنیا مزرعة الاخره» دنیا وابسته به آخرت است و آخرت وابسته به دنیاست، هر چه اینجا می کارید در آخرت درو می کنید. کسی که در دنیا به تمام موجودات هستی پشت کرده و نماز نمی خواند، یعنی موجودات عالم خلقت با شما رفاقتی ندارم، هماهنگی ندارم، رابطه ای ندارم، ارتباطی ندارم، هم قدم شما نیستم؛ در قیامت هم کل قیامت به او پشت می کنند.

در این زمینه می توانید آیات قرآن کریم را هم بخوانید که قیامت پشت کرده های به کل موجودات ناله می زنند: خدایا ما را برگردان، نالۀ آنان هم در جهنم است نه در صحرای محشر، پنج بار جهنمی ها با خدا صحبت می کنند، یکی این است: «وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها» در میان عذاب های گوناگون ناله می کنند و فریاد می زنند: «رَبَّنا أَخْرِجْنا» ما را از جهنم بیرون بیاور تو که قدرت داری، «نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَل» یک بار دیگر برویم در دنیا با کل هستی آشتی کنیم، با کل هستی هم عمل صالح شویم، خود پروردگار جواب می دهد: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّر» (فاطر، 37) آیا به اندازه ای که بیدار می شدید و اهل عبادت می شدید و اهل هماهنگی با هستی می شدید من به شما وقت ندادم؟ جوابی ندارند بدهند. خدا می فرماید: این عذاب را بچشید شما در این قیامت یک یار ندارید، یعنی کل عالم محشر به شما پشت کردند چنان که شما در دنیا به کل عالم هستی پشت کردید.

 

منبع : تأثیر قرآن بر زندگی  از حکیم انصاریان

امور فرهنگی شیلات گیلان


وَ یَهدی اِلیه مَن اَناب – هر که در زندگی اش – توبه و بازگشت باشد هدایت می شود.
یکي از آن چهره‏هاي ارجمند که شب را در انديشه فرو رفت و سپيده دم تصميم گرفت و همان صبح تصميمش را جامع عمل پوشاند، مخيريق بود. وي يکي از اشراف و بزرگان قوم يهود بود. مردي دانشور، پاک نهاد و از علما و احبار قوم يهود... سپيده دم روز شنبه که پيامبر در جبهه جنگ بود، شتابان و سراسيمه نزد ياران يهودي خود رفت و به آنان گفت: بنگريد. پيامبر خدا به ستيز با دشمنان خدا بيرون رفته است و ما اين جا در شهر مانده‏ايم. آنان مبهوت اوضاع و انقلاب دروني وي، بر او آشفتند. - منظورت ازين حرفها چيست؟ بياييد... بياييد به کمکش بيرون بشتابيم... - به کمک او؟ هرگز. - آخر چگونه چنين سخني مي‏گوييد... مگر نه او پيامبر خداست و جانفشاني در راه وي بر ما واجب است؟ يهوديان در برابر شور و شوق راستين وي نه تنها به پاسخ گويي نمي‏توانستند برآيند، حتي جرأت آن که استدلال او را در اثبات مقام نبوت پيامبر رد کنند نيز نمي‏يارستند. زيرا مخیريق از برترين دانشوران آنان و آگاه‏ترينشان به متون تورات بود... چگونه مي‏توانستند سخن او را رد کنند؟ اما بگذاريد سخني به شما بگويم و آخرين وصايايم را بکنم: من به ياري او مي‏روم و بر دين و آيين او مي‏ميرم. بهوش باشيد و وصايايم را بشنويد. همه مي‏دانيد که من ثروتمندترين يهوديان اين ديارم. تمامي اموالم را به محمد بخشيدم. آري اگر کشته شدم تمامي آن اموال از آن اوست. از آن او که تمامي‏شان را در هر راهي که خود مي‏خواهد، در راه خداوند يکتاي خويش و پروردگار بي‏همتاي خويش صرف کند. بشنويد و به اين و آن بگوييد. من، جان، دارايي، و ثروت و همه چيز خود را در راه محمد نثار کردم و به او بخشيدم. اين را گفت و به شتاب از نزدشان بيرون آمد.... بدين سان خود را به رکاب پيامبر خويش رساند... و پيامبر نيز نگاهي پر مهر و رحماني بر چهره برادر خوب خود افکند و دريافت چه کرده است. فرمود: مخيريق بهترين يهوديان است. و اين سخن معناي ژرف داشت، يعني هم تورات را فهميده بود و هم موسي را گرامي داشته بود. يعني اگر زمان موسي نيز بود وفاي به عهد مي‏کرد و صادقانه در راه رضاي خداي موسي و هارون گام برمي‏داشت. يعني آن کس که به راستي و از اعماق جان خويش تورات را بفهمد و موسي را دوست بدارد، چگونه خداي دين حق پرستي را در چهره محمد و کتاب آسماني او نتواند ديد و نتواند شناخت و ارج نهد؟... بدين سان مخيريق نيز آمد و در جبهه جنگ جانانه به دفاع از پيامبر برآمد و به شهادت رسيد... مخیریق از آن مسلمانانی که نماز نخواند – روزه نگرفت چون اصلاً فرصت پیدا – نکرد مسلمان شد و بعد هم شهید شد. پس از آن که پيامبر از احد بازگشت، اموالي را که مخیریق به او بخشيده بود، تصرف کرد و تمامي‏شان را در راه خدا صرف نمود... گفته‏اند آن اموال منشا اصلي صدقات و اتفاقات پيامبر شد...


امور فرهنگی شیلات گیلان

سه شنبه, 13 شهریور 1397 ساعت 09:35

سیره پیامبر رحمت

نوشته شده توسط

سهیل بن عمر مشرک است و از کسانی است که در سه جنگ بدر , اُحُد و خندق در مقابل پیامبر شمشیر زده و با پیامبر جنگیده است.

سهیل خیلی خوش کلام و فصیح بود , زیبا سخن می گفت و با همین بیانش در جلسات, مشرکین را علیه پیامبر تحریک می کرد.

در جنگ بدر خطبه خواند و سپاه را تحریک می کرد. او در جنگ بدر اسیر شد و لبش هم اندکی پاره شده بود. وقتی او را آوردند چشم عمر ( خلیفه دوم ) به دندانهای پیشین او افتاد. گفت یا رسول الله دندانهای جلو او را بکشید تا دیگر نتواند علیه شما سخنرانی کند. اگر دندان نداشته باشد این بیان فصاحت را نخواهد داشت. پیامبر فرمود : نه صبرکن شاید روزی این بیان فصیح و زیبایش به درد ما بخورد – اسیر را نباید زد – طبق ضوابطی که بود آزاد شد و رفت مکه. در فتح مکه مسلمان شد خدمت پیامبر رسید گفت من گذشته بدی دارم در جنگ بدر , اُحُد و خندق با شما جنگیدم . مردم را با سخنرانی بر علیه شما شوراندم . من سالها از معارف دین دور بودم – در صلح حدیبیه       بی ادبی کردم – اما حالا آمده ام که توبه کنم. آیا مرا می پذیرید؟

پیامبر (ص) فرمود : رحمت خدا گسترده است . او مسلمان شد و پیامبر او را به معاذ بن جبل معرفی کرد و فرمود: معاذ قرآن را به او یاد بده . معاذ می گوید او دو زانو پیش من نشست من قرآن می خواندم او مثل باران اشک می ریخت و می گفت یعنی می شود این قرآن در دلم راه پیدا کند؟

قرآن را فرا گرفت. در تمام روزهای بعد از اسلام روزه می گرفت به او می گفتند تو چرا اینقدر روزه می گیری؟ می گفت من گذشته بدی دارم بگذارید جبران کنم . دائم نماز می خواند تا نحیف و لاغر شد.

انبیاء گفتند نومیدی بد است ** فصـل و رحمت باری بی حد اســــــت

از چنین محسن نشاید نا امیـد ** دست در فتراک (طناب) این رحمت زنند

وقتی پیامبر از دنیا رفت مردم مکه مرتد شدند و از اسلام برگشتند. گفتند دین تمام شد. اسلام در مکه داشت به بوته فراموشی سپرده      می شد چون اهل مکه در اسلام خیلی قوی نبودند همین سهیل بن عمر دستانش را در درگاه مسجدالحرام انداخت. ایستاد و فریاد زد – دین وابسته به پیامبر نیست . مگر قرآن نخوانده اید که اگر پیامبر هم از دنیا برود دین باید باقی باشد. ایستاد و فرماندار مکه را که داشت فرار     می کرد برگرداند و مردم را با بیان زیبایش نجات داد و نگذاشت مشرک شوند. پیش بینی پیامبر که در آن فرمود بگذار دندانهایش بماند شاید روزی به درد ما بخورد , به این دلیل بود که در او زمینه را دید. در دقیقه های پایانی عاقبت به خیر شد.

 

 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

شنبه, 09 تیر 1397 ساعت 06:04

تاثير قرآن بر اسعد بن زراره

نوشته شده توسط

پرسش : اسعد بن زراره چگونه مسلمان شد؟پاسخ اجمالی:پاسخ تفصیلی: در کتاب «اَعْلامُ الْورى» و «بِحارُالاَنْوار»، سر گذشتى از جاذبه و تاثیر فوق العاده آیات قرآن در نفوس شنوندگان آمده است. جریان طبق نقل بحار الانوار به طور فشرده چنین است: 

دو نفر از طایفه خزرج به نام اسعد بن زراره و ذکوان بن عبدقیس به مکه آمده بودند تا از مردم آنجا پیمانى بر ضد طایفه اوس که از رقیبان و دشمنان سر سخت خزرج در مدینه بودند، بگیرند؛ آنها به خانه عتبه بن ربیعه وارد شدند و منظور خود را از سفر به مکه براى او توضیح دادند. 

عتبه در پاسخ آنها گفت: «شهر ما از شهر شما دور است، مخصوصاً در این ایام گرفتارى تازه اى پیدا کرده ایم که ما را سخت به خود مشغول داشته، بنابراین توان یارى شما را نداریم . » اسعد پرسید: «شما در حرم امن زندگى مى کنید، چه گرفتارى دارید» عتبه گفت: «مردى در میان ما ظهورکرده که  مى گوید: «رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هستم». عقل ما را ناچیز مى داند، به خدایان و بت هاى ما بد مى گوید، اجتماع ما را پراکنده و جوانان ما را فاسد نموده است». اسعد پرسید: «او از کدام خانواده است؟»، گفت: «فرزند عبدالله، و فرزند زاده عبدالمطلب است و اتفاقاً از خانواده شریفى است».
در اینجا اسعد و ذکوان در فکر فرو رفتند، و به خاطرشان آمد که از یهود مدینه شنیده بودند که به همین زودى پیامبرى در مکه ظهورخواهد کرد، و به مدینه هجرت خواهد نمود؛ اسعد پیش خود گفت؛ نکند این همان کسى باشد که یهود از او خبرمى دادند. سپس رو به عتبه کرد و پرسید: «او الآن کجا است؟» گفت: «او و پیروانش هم اکنون در دره اى از کوه، محاصره شده اند و تنها در موسم حج و عمره ماه رجب، مى توانند در مسجد الحرام و در میان جمعیت به راحتى ظاهر شوند، او الآن به مسجد الحرام آمده، اما اگر مى خواهى به آنجا بروى، به سخنان او گوش فرا مده، و حتى یک کلمه با او حرف نزن، که او ساحر زبر دستی است (و این در ایامى بود که مسلمانان در شعب ابیطالب در محاصره بودند)».

اسعد به عتبه گفت: «من چاره اى ندارم مُحرِم شده ام و باید طواف خانه کعبه کنم، او هم که در آنجا نشسته است، تو به من مى گویى من به او نزدیک نشوم، پس چه کنم؟» عتبه گفت: «مقدارى پنبه در گوش هاى خود قرار ده، تا سخنان او را نشنوى!» اسعد وارد مسجد الحرام شد در حالى که هر دو گوش خود را با پنبه سخت بسته بود و مشغول طواف خانه کعبه شد، در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) با جمعى از بنى هاشم در حجر اسماعیل در کنار خانه کعبه نشسته بودند، او نگاهى به پیامبر(صلی الله علیه وآله) انداخت و به سرعت گذشت.

در دور دوم طواف با خود گفت: «هیچ کس احمق تر از من نیست، آیا مى شود یک چنین داستان مهمى در مکه بر سر زبان ها باشد و من از آن خبرنگیرم، و قوم خود را در جریان نگذارم!» دست کرد و پنبه ها را از گوش بیرون آورد و دور افکند و در جلو پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) قرار گرفت و پرسید: تو ما را به چه چیز دعوت مى کنى؟! پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آرامى فرمود: «به شهادت بر یگانگى خدا و این که من فرستاده او هستم، و نیز شما را به این کارها دعوت مى کنم...» سپس آیات 151 تا 153سوره انعام: « قُلْ تَعَالَوْا اَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ اَلاَّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَبِالْوَالِدَیْنِ اِحْسَاناً...» تا آخر آیات که مجموعه اى است از معارف عالى اسلامى و دستورات اجتماعى و مسائل اخلاقى ـ که مجموعاً ده دستور است ـ را براى او تلاوت فرمود. هنگامى که اسعد این آیات روح پرور را که با فطرتش آشنا بود، شنید به کلى منقلب شد و فریاد زد:        «اشهد ان لا اله اِلاّ اللّه و اشهد انَّ محمّداً رسول اللّه». 
سپس افزود: اى رسول خدا! پدر و مادرم فدایت باد. من اهل یثرب و از طایفه خزرج هستم، روابط ما با برادرانمان از طایفه اوس بر اثر جنگ هاى طولانى به کلى از هم گسسته، و شاید خداوند به کمک تو آن پیوند گسسته را بر قرار سازد. 
ما وصف تو را از طایفه یهود مدینه شنیده بودیم که از ظهورتو بشارت ها    مى دادند، و امیدواریم که شهر ما هجرتگاه تو گردد، زیرا یهود از کتب آسمانى خود چنین به ما خبر داده اند؛ من براى بستن پیمان جنگى بر ضد دشمنان آمده بودم، ولى خداوند مرا به پیروزى بزرگترى نایل کرد. 
رفیق او ذکوان نیز مسلمان شد؛ و هر دو از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تقاضا کردند مُبلّغى همراه آنان به مدینه بفرستد تا به مردم قرآن تعلیم دهد و به سوى اسلام دعوت نماید، و آتش جنگ ها خاموش گردد.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مصعب بن عمیر را همراه آنان به مدینه فرستاد و از آن زمان، پایه هاى اسلام در مدینه گذارده شد و چهره مدینه دگرگون گشت.

گردآوري از کتاب:

پيام قرآن‏، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى، دار الكتب الاسلاميه‏، تهران‏، 1386 ه. ش‏، ج 8، ص 93. 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

دوشنبه, 03 ارديبهشت 1397 ساعت 04:09

خاطره ای از علامه جعفری (ره)

نوشته شده توسط


از جمله خاطرات من یک داستان شخصی است که با مرحوم آقا سید عبد الهادی شیرازی داشتم. زمانی که من از نجف برگشته بودم به ایران، بعد از دو سه سال دو مرتبه به نجف برگشتم و نظرم این بود که آن جا بمانم. آن زمان آقا سید عبدالهادی مریض بود  رفتم دست بوس ایشان ، دیدم در بستر بیماری ناله می کند. عرض کردم آقا چیزی نیست، ان شاءالله ، هرچه زودتر بهبود می یابید. ایشان با یک حالت خاص فرمودند:

جان عزم رحیل کرد، گفتم که مرو            گفتا چه کنم خانه فرو می آید

با ایشان مشورت کردم که می خواهم نجف بمانم ، چگونه است؟ فرمود: اگر نجف بمانید برای شما راهی هست ، ولی من معادش را نمی دانم. فردای آن روز آیت الله خوئی ما را به نهار دعوت کرده بود. من در آن جا ، قبل از صرف نهار، به ایشان نیز گفتم که می خواهم نجف بمانم. ایشان نیز فرمود: اگر بمانید برای شما راهی هست ولکن نمی دانم معادش چه می شود. از این روی من نود درصد تصمیم به بازگشت گرفتم. در عین حال گفتم: خوب است بروم کربلا، تا در ضمن زیارت یک استخاره هم بکنم ، رفتم کربلا هنگام اذان صبح مشرف شدم حرم اباعبدالله (ع) و مطلب را با ایشان در میان گذاشتم و خواستم از خداوند بخواهند تا در یک استخاره امر را بر من روشن کند. استخاره کردم آیه شریف ای آمد که به طور شگفت انگیز اشاره به حرکت از عراق داشت.

فهمیدم که خداوند سرنوشت مرا این گونه قرار داده است که برگردم به ایران و برگشتم و ابتدا رفتم مشهد، زمان مرحوم آیت الله میلانی بود. در جلسه استفتاءات ایشان شرکت می کردم و همچنین یکی از درسهای عمومی ایشان نیز می رفتم؛ لیکن چون آب مشهد به من نمی ساخت ، آمدم تهران و اکنون حدود 25 سال است که در تهران هستم.

 

علم بدون تعهد و اخلاق هیچ و پوچ خواهد بود


فرزند علامه جعفری به خاطره‌ای از سخنرانی علامه اشاره کرد و گفت: علامه جعفری اوایل انقلاب یک سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران داشت، آن زمان در دانشگاه‌ها وضعیت نامناسبی بود برای همین من و دوستانم همراه پدر به دانشگاه رفته بودیم تا برای ایشان اتفاقی نیفتد، آن روز علامه 4 ساعت سخنرانی کردند و بسیار خسته شدند موقع رفتن بسیاری از دانشجویان اطراف ایشان را گرفتند و شروع کردند به پرسیدن سؤال.

وی اضافه کرد: در پایان همه رفتند و تنها من ماندم و دوستم، علامه و یک جوان دیگر که می‎خواست از پدر سؤال کند اما لحنش تند و تحکم آمیز بود به طوری که پدر را تو خطاب می‌کرد و می‌گفت فلان حرفت غلط است. وقتی آن جوان سؤال کرد علامه به شدت خسته شده بودند اما در سالن را هم بسته بودند و جایی نبود که پدر بر روی آن بنشیند و استراحت کند به همین دلیل عبایش را بر روی زمین پهن کرد تا بتواند بنشیند و نشسته پاسخ آن جوان را بدهد.

وی گفت: علامه جعفری بر روی عبا نشست و به آن جوان عصبانی گفت بیا بنشین جوان تا جوابت را بدهم، چند بار گفت و آن جوان جوابی نداد بعد با حالتی خجالت زده به پدر نگاه کرد و گفت من جواب همه سؤالاتم را گرفتم، بعدها این جوان که برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود با پدر تماس گرفت و گفت آن تازیانه‌ای که با اخلاقتان آن روز به من زدید همچنان دارد مرا در زندگی با خود ‌می برد.

فرزند علامه جعفری تصریح کرد: علامه تأکید داشتند که علم بدون اخلاق و تعهد واقعا هیچ و پوچ خواهد بود این اخلاق و تواضع بود که در درون افرادی چون آن دانشجو انقلابی ایجاد می‌کرد.  

                                 

امور فرهنگی شیلات گیلان

دوشنبه, 28 اسفند 1396 ساعت 09:58

دیدار با علی (ع)

نوشته شده توسط

ناقل این قضیه شگفت انگیز و تاریخی ، خود علامه جعفری است که آن را به صورت کاملاً خصوصی ، به یکی از ارادتمندان خویش نقل کرده است. شخص مذکور گوید:

روزی به استاد از جریان ملاقات عجیب شان با حضرت امیرالمؤمنین در نجف اشرف سخن به میان آوردم – من چون این جریان را از علامه حسن زاده آملی شنیده بودم – با اصرار تمام از ایشان پرسیدم که : آیا این جریان حقیقت دارد؟! استاد به محض شنیدن سخنان من منقلب شده و جریان ملاقات دوم خود با حضرت امیر (ع) را این گونه تعریف کرد:

« بعد از عنایت نجف اشرف – که علی (ع) را در حجره ام زیارت کردم و جمال مبارکش را سیر نگاه کردم1 – یک بار دیگر نیز آقا در منزل تهران مشمول عنایت خویش قرار دادند، وقتی که مشغول تفسیر نهج البلاغه بودم...

جریان از این قرار است که : روزی در کتابخانه ام نشسته و مشغول نوشتن یکی از مجلدات ترجمه و تفسیر بودم که از پشت سر دستی را بر دوشم احساس کردم و ظاهراً صدایی هم شنیدم که می فرمود: دستتان درد نکند! اما وقتی برگشتم و به عقب نگاه کردم ، کسی را مشاهده نکردم! شگفتا! من وجود دستی را بر شانه ام حس نموده ام و جمله ای با این مضمون شنیده ام ، ولی هیچ کس در این جا نیست! خدایا این دست و صدای چه کسی بود...

در این لحظه برایم حال عجیبی دست داد و غوغای وصف ناپذیری سراسر وجودم را در بر گرفت! دیدم مثل این که روح می خواهد از جسد خارج شود و گویا تمام کرده ام. هر کاری کردم ، دیدم روح در کالبد نمی ایستد و می خواهد پرواز کند! به فکرم رسید قرآن بخوانم و گریه و نیایش کنم تا شاید ، تعادل را کم کم باز گرداند و چنین نیز شد... بعد از آن حادثه، به هر کتابی در هر موضوعی که مراجعه نموده و مطالعه می کردم ، می دیدم آن را بلد هستم و قبلاً خوانده و مطّلعم ؛ شیمی ، فیزیک ، تاریخ ... »2

 

منبع: کتاب دیدار با علی (ع) سیری در تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری

نویسنده : کریم فیضی

  1. ر. ک : جاودان اندیشه ، صص 260-264
  2. مصاحبه با سیّدی ، از ارادتمندان استاد ، در فروردین 78

 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

سه شنبه, 08 اسفند 1396 ساعت 06:15

تسلیم در برابر قرآن

نوشته شده توسط

 از «هشام بن حكم» نقل شده است:
«چهار نفر از دشمنان اسلام كه از فصيحان و بليغان مشهور بودند، به نام هاى:«ابن ابى العوجاء»، «ابوشاكر ديصانى»، «عبدالملك بصرى» و «ابن مقفع» در كنار خانه خدا جلسه سرى تشكيل دادند و در آن به سخريه حاجيان و طعن قرآن پرداختند; سپس «ابن ابى العوجاء» از آنها خواست تا هر كدام 41 قرآن را نقض كند تا در نتيجه، نبوت حضرت محمد(ص) و به دنبالش دين اسلام را خدشه دار كنند. قرار آنها سال بعد در همان مكان بود. سال بعد دوباره جلسه را تشكيل دادند; «ابن ابى العوجاء» آغاز سخن كرد و گفت: از زمانى كه از يك ديگر جدا شديم تا به اين لحظه در اين آيه انديشيدم: « فَلَمَّا اسْتَيْـَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِيًّا » [1] امّا در فصاحت آن ـ با حفظ تمام معانى اش ـ ماندم و نتوانستم چيزى بر آن بيفزايم و همين آيه مرا از انديشيدن در ساير آيات باز داشت! عبدالملك گفت: از زمانى كه از شما جدا شدم، درباره اين آيه مى انديشيدم: «يَـأَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُواْ ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُواْ لَهُ وَ إِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْـًا لاَّ يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْـلُوبُ»[2]  امّا مانند آن را نتوانستم بياورم.»
ابو شاكر گفت: از زمانى كه از شما جدا شدم، در اين آيه مى انديشيدم: «لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا»[3]  امّا نتوانستم مانند آن را بياورم. ابن مقفع گفت: اى گروه! اين قرآن از جنس كلام بشر نيست. من نيز از لحظه اى كه از شما جدا گشتم، در مورد اين آيه مى انديشيدم: «وَ قِيلَ يَـأَرْضُ ابْلَعِى مَآءَكِ وَ يَـسَمَآءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَآءُ وَ قُضِىَ الاَْمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّــلِمِين»[4]  امّا به كنه آن پى نبردم و مانند آن را نتوانستم بياورم. هشام ادامه مى دهد: در همين حال، امام جعفر صادق(ع) از كنار آنها گذشت و اين آيه را خواند: «قُل لَّـئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنسُ وَ الْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْءَانِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا»[5]  آنها به يك ديگر نگريستند و در مقابل عظمت قرآن به عجز و ناتوانى اقرار كردند                  ![6]
[1] يوسف، آيه 80 .
[2] حج، آيه 73.
[3] انبياء، آيه 22.
[4] هود، آيه 44.
[5] اسراء، آيه 88 .
[6] طبرسى، الاحتجاج، ص 377; بحارالانوار، ج 17، ص 213.

                                                         امور فرهنگی شیلات گیلان

شنبه, 14 بهمن 1396 ساعت 05:43

پناه بردن به امام رضا(ع)

نوشته شده توسط


مرحوم آیت الله شیخ محمد کوهستانی در اواخر عمر بسیار نگران آخرتش بود، با همه زهد و تقوا خود را دست خالی می دید. از این رو هر گاه برخی از شاگردان او از قبیل شهید هاشمی نژاد و دیگر فضلا که از مشهد به حضورشان می رسیدند، می فرمود: سلام مرا به امام رضا (ع) برسانید و بگویید شیخ محمد دارد می آید؛ ولی دست خالی است.
یکی از ارادتمندان جناب آقای حاج محمدعلی صداقتی می گوید: شبی در محضر آقا حضور داشتم چون دیدم مشغول تضرع و مناجات است عرض کردم – الحمدالله – از هر جهت موفق هستید و به عالمی می روید که با ابن دنیا قابل مقایسه نیست و با این همه زهد و تقوایی که در شما متجلی است، دیگر چه ناراحتی از رفتن یا مرگ دارید. در پاسخ فرمود: ناراحتی من از مرگ نیست و از مردن خوفی ندارم؛ لیکن از آن بیم دارم که محمد می رود ولی دست خالی است.
پناهندگی به حضرت رضا (ع)
فرزندش می گوید: در سالهای آخر عمر معظم له گاه که سخن از مرگ و سفر آخرت به میان می آمد به من می فرمود: اگر پول داری و برای شما مقدور است جنازه ام را به مشهد ببر و مرا در جوار حضرت رضا دفن کن و اگر پول نداشتی مرا در همین حیاط حسینیه نزدیک جایگاه منبر دفن کن؛ ولی در روزهای آخر حیات که هر لحظه به مرگ نزدیکتر می شد؛ فرمودند: حتماً مرا به مشهد ببرید من باید پناهنده به حضرت رضا (ع) شوم. جنازه  مرا ببرید دور ضریح مطهر طواف بدهید من پناهنده به آنحضرت شوم. آن گاه هرجا خواستید دفن نمایید.
آخرین گفتار
به مدت یک هفته تمام در حال اغما به سر برد در طول این مدت یک بار به هوش آمد – فرمود – مگر راهی غیر از راه خدا هست؟
 
امور فرهنگی شیلات گیلان

سه شنبه, 05 دی 1396 ساعت 10:24

آغاز سفر ابدی

نوشته شده توسط

 هول مطّلع محضر عجیبی است، آنجا از تو می پرسند که اقامه امر کردی یا نکردی؟ هول مطّلع به قدری جریان سختی است که وقتی ابوذر پسرش از دنیا رفته بود مظلومانه پسرش را در صحرا دفن کرد، سر قبرش این حرف را زد، گفت: پسرم ، خیلی دلم می سوزد که تو از دار این دنیا رفتی و من را تنها گذاشتی اما من از مرگ تو ناراضی نشده ام و این آرزو را نمی توانم بکنم که ای کاش من جای تو بودم. فقط یک چیز برای من سخت است و آن اینکه از هول مطّلع می ترسم. ما نمی دانیم این هول مطّلع چیست. خدا اموات شما را رحمت کند، ابوی ما که از دنیا رفتند ، عموی ما در خواب او را پریشان دیده بودند. گفت: به قدری پریشان بود که دیدم دگمه های قبا و یقه همه باز است. پرسیدم چه شده؟ گفت: خیلی مشکل بود و اصلاً مدار از دستش در رفته بود. بله ، هول مطّلع مال همه است. صعصعة بن صوهان به دیدن سلمان آمده بود، سلمان گفت: صعصعه ، حالم خوب نیست. نمی دانم شاید آخر عمرم باشد. آیا می توانی کمک کنی و مرا به قبرستان ببری یک سؤالی بکنم؟ چون پیغمبر (ص) قبل از این به من وعده داده اند که از آن طرف برای کسی خبر  نمی آید، ممنوع است ولی چون تو با ما یکی هستی ، لحظه های آخر عمرت از آن طرف یک خبر برای تو       می آید. اگر خبر آمد، منتظر باش چند روز بعدش از دنیا بروی.    صعصعة بن صوهان گفت: سلمان را با دو نفر به قبرستان آوردیم. او را که به قبرستان آوردم صدا زد : ای کسانی که همه آرزو را به گور بردید و به حسرت آرزوهایتان نشستید، یک نفر جواب مرا بدهد، پیغمبر (ص) گفته که زمانی که وفات تو نزدیک شود میتی با تو صحبت خواهد کرد، یکی جواب من را بدهد. از ناحیه قبری یکی گفت: لبیک! بگو سلمان. سلمان گفت: چند تا سؤال دارم،     می خواهم بدانم از آن زمان که از دار دنیا رفتی تا کنون بر تو چه گذشته است؟ تا این حرف را زد، ندا آمد: مهلاً یا سلمان. سلمان دست نگه دار، چقدر ناشیانه سؤال می کنی و این ناشیانه بودن حاکی از دل غافلت است، خیلی غافل هستی. مهلاً سلمان! مثل کسی که ده ها روز از دره ها و کوه های سختی گذشته باشد، بعد از مدت ها که می رسد، از او بپرسید که چه و چگونه گذشته است؟ چه می گویی چگونه گذشت! پدرمان در آمده است. گفت: مهلاً سلمان، ما پدرمان در آمده است که مفصل است. این بخشَش را کار ندارم. گفت: سلمان، من هم مثل شما داشتم زندگی می کردم، همیشه مریض می شدم، خوب می شدم اما یک دفعه مریض شدم و خوب نشدم. از اینجا شروع می شود. این دفعه هم که مریض شدم، گفتم خوب می شوم. تا حالا ده دفعه مریض شدم خوب شدم اما این بار خوب نشدم. دیدم موجودی خیلی بزرگ – ملک الموت – که این گونه بود و آن گونه بود قبض روحم کرد، بعد دیدم بچه هایم به دنبالم گریه می کنند. من خودم شاهد همه جریانات بودم که مرا بلند کردند و از خانه بیرون آوردند. به جز یک بخش همواره همراه جنازه ام بودم. امان از این یک قسمت که مرا از خانه بیرون آوردند تا ببرند غسل بدهند. سلمان! هول مطّلع این وسط بود. گفت: چه بود؟ گفت: مگر می توانم بگویم که چه بود؟ فقط مرا در محضر خود خدا حاضر کردند. سلمان، این گفتنش تا دیدنش خیلی فرق دارد. گفت: فقط اجمالاً بگویم این قدر سخت بود که حاضر بودم یک قطره آب بشوم، به اعماق زمین فرو روم ، برای ابد گم بشوم و اینجا حاضر نشوم. وقتی مرا آوردند، طبق ساعت های دنیا خیلی کم گذشت. از در خانه تا غسل خانه مثلاً پنج دقیقه گذشت اما سلمان نمی دانی آنجا چقدر طول کشید. مرا که آنجا نگه داشتند خود خدا از ساعت اول تکلیف را شروع کرد به پرسیدن و این آسان نبود. سؤال یک انسان معمولی نبود که سؤال کند و کسی جواب بدهد. این سؤال تمام رگ و ریشه و استخوان های مرا خرد کرد. از من پرسیدند: آنجا که چشمت را به آن طرف چپ کردی ، چه در نظرت بود؟ ما می دانیم چه بود ولی خودت بگو: برای چه آن خاطره را در ذهنت گذراندی؟ ما می دانیم ولی خودت بگو. این « خودت بگو » ها مرا کشت.

این فرد تازه عبد صالح بود، گفت: من کسی بودم که جان می کندم که یک لقمه نانم حلال باشد، در بند مقدارش نبودم، فقط می خواستم حلال باشد، همین و من این گونه شدم. من از جواب کم نیاوردم ولی خود سؤال و جواب کشنده بود.

تو برای « علی اقامة امرک » چه کردی؟ حالا فهمیدم که « قوّنی » واقعاً یک کنترل و نیرو از بیرون می خواهد. « اللّهُمَّ قَوِّنی فیهِ عَلَی إقامَةِ أمْرِکَ » ، این بنده ضعیف بیچاره چه وظیفه سنگینی دارد. خدا در قرآن می فرماید:

انسان! خیال نکن فقط یک موجودی هستی که مقداری قد و چهل و پنجاه کیلو وزن داری، تو کسی هستی که بار امانت را قبول کردی. آن بار امانتی که به صراحت قرآن بر آسمان و زمین و جبال عرضه شد و نتوانستند حمل کنند. نمی گوید تو یک موجود آزادی هستی. تو تعهد سپرده ای. آیا یادت رفته است؟ به یادت می آوریم تو به ما تعهد سپرده ای.1

روز قیامت خطاب می رسد: مجرمان ، از صف خارج شوید. کسی خیال نکند و بگوید که ای خدا ، حالا ما یک مشت موجودات ضعیف نحیف بیچاره بدبخت فلک زده هستیم، با ما چه کار داری؟ با تو کار دارد. گُرده مناسب را هم برایمان قرار داده که بخواهد بارمان کند. آن گُرده را قرار داده است و باید این بار را بکشی. تمام فشار روی انسان است. چه کسی      می داند که انسان چه وضعی دارد؟ وقتی که به امام (ع) عرض کرد: « کَیْفَ أصْبَحْتَ یا ابْنَ رَسُول اللهِ »، چگونه صبح کردی؟ فرمودند: چگونه صبح کند کسی که گرفتار است. یکی از گرفتاری هایش این است که خدا از من واجبات طلب می کند، خدا بر من مسلط است و جلویم آتش و مرگ دنبالم است و باید حساب دقیقی بدهم در حالی که در گرو اعمال خودم هستم. من بدهکارم به عالم. من بدهکارم به حقیقت که پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: ای مردم، جان های شما در گرو اعمالتان است، آن را با استغفارتان از گرو در آورید. جان من به گرو رفته است. در این ماه با استغفارتان جان هایتان را آزاد کنید. طلب آمرزش کنید واقعاً از خدا بخواهید که خدایا، ما را ببخش. ما تعهدهای بسیاری سپردیم و در همه اش هم خطا کردیم و خلاف کردیم. حالا چه کار کنیم؟ خودتان را کوچک و بچه خیال نکنید. بچه ایم؟ دو سال که از تکلیف گذشت، انسان مخاطب این آیه واقع می شود که « أوَلَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّر»، آیا آن قدر عمرت ندادیم که اگر می خواستی بفهمی، بفهمی؟ گفت: سلمان، وقتی که مرا به قبر سپردند و برگشتند آنجا احساس کردم که گیر افتادم، خواستم برگردم، دیدم      نمی شود. دیدم جدا شدند. تا هنوز همراهم بودند، نمی فهمیدم. وقتی رفتند فهمیدم راهم جدا شده است: « وَ لَقَدْ جِئْتُمونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أوَّلَ مَرَّةٍ »،2 دیدی تک آمدی؟ نگفتم آگاه باش که « ألْهاکُمُ التَّکاثُر * حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»،3 مقابر را برای خودت سرپناه گرفته بودی. من زن دارم، بچه دارم، همسایه دارم، رفیق دارم، دوست دارم. « وَ لَقَدْ جِئْتُمونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أوَّلَ مَرَّةٍ »،4 فرادا و تک آمدی. گفت: یک آرزو کردم. به دلم آمد که ای کاش     می توانستم برگردم، این به دل همه می آید. گفتم ای کاش من هم بر می گشتم. دیدم از ناحیه قبر صدای عجیبی آمد: « کَلا إنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلی یَوْمِ یُبْعَثون»،5 مگر عالم بازیچه است، برگردی؟! کجا برگردی؟ به جلو، به طرف قیامت ، به طرف پیمودن طول برزخ برو جلو. برگردی؟ هنوز از لهو و لعب خسته نشدی؟ بس نشد؟ برگردی؟ تمام شد! درِ برگشت بسته شد. گفتم: تو که هستی؟ صدایی شنیدم، گفت: من ملک منبّه هستم، یعنی اول کسی که به تو هشدار می دهد و به تو می فهماند که در مسیر دیگری قرار گرفته ای. همه عمرت را که به غفلت گذراندی ، خیال کردی تو را روزی آگاه نخواهیم کرد: « کَلا إنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلی یَوْمِ یُبْعَثون»، خیال کردی ما تو را رها کردیم؟ تو دستگاه آفرینش را بازی پنداشتی؟ « وَ ما خَلَقْناالسَّماواتِ وَالاَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبینَ »،6 ما بازی نکردیم . شما همه چیز را بازی پنداشتید. می فهمید این خطاب با آدم چه کار می کند، این خطاب اگر از ناحیه حق صادر بشود، چه کار می کند؟ له می کند! گفت: همین طور که در فکر بودم جوابم را داد و امیدم را قطع کرد، با آن صدای پر رعد به من گفت: « کَلا إنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها»، این حرف مزخرفی که تو می زنی در عالم حقیقت جایی ندارد، حرف بیجا نزن! گفت: سلمان، وقتی آن ملک آمد، دستش را گذاشت زیر چانه ام، گرفت مرا بلند کرد و به زمین کوبید. گفت : چه کردی؟ با این برخوردی که با من کرد لال شدم. اول لال شدم، بعد دو مرتبه جانی گرفتم. گفت: هر کاری کردی بنویس. گفتم: یادم نیست. گفت: حالا من می گویم تا یادت بیاید، بنویس. گفتم: با چه بنویسم؟ گفت: با انگشتت. گفتم: کجا بنویسم؟ گفت: به گوشه کفنت بنویس. از لحظه اول شروع کرد و لحظه به لحظه این سی چهل سال عمری که گذرانده بودم را گفت. روزمرّه ای نگفت بلکه ثانیه مرّه ای و ثانیه به ثانیه به من گفت. همه را نوشتم تا رسید به لحظه آخری که از دنیا رفتم.

تعجب نکنید! این ها جریانات برزخ است. آن طرف با این طرف تطبیق نمی کند. نگویید طول کفن چقدر است که همه زندگی اش را بنویسد! آنجا جریانات گونه دیگری است. گفت: همه را به گوشه کفن نوشتم، جلو آمد، آن گوشه را پاره کرد، تا کرد و وسطش را شکافی داد. گفت: سرت را جلو بیار. سرم را جلو آوردم، آن را به گردنم انداخت. گفت: سلمان، اگر همه کوه های عالم را به یک نخ می کشیدند و به گردنم آویزان می کردند، این قدر سنگینی نداشت که این داشت. مرا در هم خرد کرد. دیدم دارد می رود. گفتم: من چه کنم؟ این چیست؟ چرا این طور شد؟ گفت: مگر این آیه را نخوانده ای: « وَ کُلَّ إنسانٍ ألْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِهِ وَ نُخرِجُ لَهُ یَومَ القِیامَةِ کِتاباٌ یَلْقاهُ مَنشورا»،7 این ها مستقر این آیه است که قرآن می فرماید: « لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمون،»8 برای هر خبر مستقری است. این پیشامد آن خبر است. مگر نخواندی که قرآن فرمود: عمل هر انسانی را گردنگیرش می کنیم و روز قیامت خارج می کنیم و به صورت کتابی باز دستش می دهیم. این الان کتاب بسته ای به گردنت است، فردای قیامت بازش می کنند. آن وقت به دستت می دهند. آنچه را نوشتی باید بخوانی. « إقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکّ الیَومَ عَلَیْکَ حَسیبا»،9 خودت کتاب خودت را بخوان.

عجب راهی در پیش داریم. قرآن پر از این حرف ها است ولی ما غفلت داریم. همه انبیا همین را می گویند، راهی پرخطر است، اقیانوس ها اشک دارد: « وَ اعلَموا أنَّ أمامَکُمْ طَریقٌ مَهُولٌ وَ سَفَرٌ بَعیدٌ».10 شوخی نیست، صحبت از یک راه پرخطر است. امام حسن(ع) وقتی یاد مرگ می کردند تمام صورتشان زرد می شد. وقتی دلیلش را می پرسیدند، می گفت: راه مشکل است. راهی است مشکل و نرفته و آنجا تنها یک چیز از تو طلب می کنند و آن اقامه امرالله است، امر ما را به پا داشتی یا نداشتی؟ حالا دیدید که چرا در این دعا از خدا برای اقامه امر او قوت می خواهد؟ این ضعف که اشاره می کند بد دردی است، ما چپ می کنیم. بعد این گناه ها را گردن شیطان می اندازند و می گویند: خدایا، شیطان ما را اغوا کرد، شیطان جواب می دهد و از خودش دفاع می کند، می گوید: همه اش من مقصر هستم؟ خدایا، اگر این ها تقصیر ندارند، چرا تو آن ها را خواندی ولی اجابتت نکردند، من خواندم اجابت کردند! محکوم می شویم، خودمان مقصریم و الا قوت دعوت خدا خیلی بیشتر از دعوت شیطان و هواهای نفسانی است. چرا دعوت خدا را اجابت نکردی و لبیک نگفتی ولی دعوت ابلیس و هواهای نفس را لبیک گفتی؟ ابلیس فردای قیامت این را به افرادی که می خواهند همه چیز را به گردن او بیندازند بر می گرداند.

امور فرهنگی شیلات گیلان

منبع:

  • سوره مبارکه احزاب، آیه 72
  • سوره مبارکه انعام، آیه 94
  • سوره مبارکه تکاثر، آیات 2-1
  • سوره مبارکه انعام، آیه 94
  • سوره مبارکه مؤمنون، آیه 100
  • سوره مبارکه دخان، آیه 38  
  • سوره مبارکه اسراء، آیه 13
  • سوره مبارکه انعام، آیه 67
  • سوره مبارکه اسرا، آیه 14
  • الامالی صدوق، ص 280
شنبه, 25 آذر 1396 ساعت 04:28

عفو و گذشت در سیره بزرگان

نوشته شده توسط

« در یکی از مراحل کشمکش ها و تضارب نفسانی که بین حقیر و یکی از سرشناسان محلّ قرار گرفت و در امری خداناپسندانه درگیری نفسانی و باطنی بدون تضارب خارجی و دعوای ظاهری بین ما به میان آمد، او در یک صفحه بزرگ کاغذ ماشین کرده خطاب به حقیر نموده و با جملات مکرّره حضرت آیة الله ، حضرت آیة الله سیّئات ما را به نظر خود برشمرد و به من و پدر من بد گفت و از هیچ زشتی و نسبت قبیحی خودداری نکرد، و خلاصه در این صفحه غیر از فحش خواهر و مادر آنچه تصوّر شود بود. و حتّی نوشته بود: شما با این اعمالتان می خواهید دست مرا از مسجد کوتاه کنید! ولی محال است من دست بردارم، و زنده ام تا شما را مانند پدرتان به همان آرامگاه ابدی ببرم و دفن کنم و خود در جای خود بایستم و به کارهای خود ادامه دهم!

در پایان نامه امضای خود را با دست نموده و نامه را در پاکت نهاده برای من فرستاد.

شبی بود زمستانی و من در اطاق بیرونی برای خود کرسی گذارده بودم.

نامه را در زیر کرسی باز کردم و خواندم. هیچ باورم نمی آمد که چه نوشته است؟ این حرفها یعنی چه؟ این مرد که پیوسته خم میشود و می خواهد دست ببوسد و من نه به او و نه به غیر او اجازه دست بوسیدن را نداده ام، چرا اینطور شده است؟!

به هر حال نامه را چندین بار خواندم و دیدم أحقادًا بَدْریّةً و خَیبَریّةً در آن منطوی است. تصمیم گرفتم در صبح فردا نسخه های متعدّدی از روی آن عکس بردارم و برای بعضی از دوستان محلّی و آشنایان که اصرار بر رفتن من به مسجد دارند بفرستم.

در آن شب غالباً بیدار بودم و خواب دیدگان را کمتر گرفت. یکی دو مرتبه قرآن کریم را گشودم ، آیات راجع به حضرت موسی و آزار فرعون و فرعونیان بود و وعده صبر و استقامت بود.

اوّل طلوع آفتاب بود که هوا نیز کمتر روشن شده بود، همین که عازم بودم نامه را بردارم و برای طیّ جریان و انجام مقاصدی که در نظر داشتم از خانه بیرون بروم، ناگهان گویا برقی به دل زد و با خود گفتم: در این که این عمل من طرف مقابل را در هم می کوبد و ریشه اش را در می آورد شکّی نیست. ولی آیا این عمل مورد رضا و امضای خداست یا نه؟! آیا موجب کمال معنوی من است یا موجب انحطاط و سقوط؟

قرآن کریم را برداشتم و تفأّل زدم، عجب آیه ای آمد: نه با یک عجب بلکه هزار عجب:

وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ ...           آیات 34 تا 36 از سوره فصّلت

« خوبی با بدی یکسان نیست. تو ای پیغمبر! بدی را با نیکی که طریقه بهتر است از خود دور کن که در این صورت همانا کسی که میان تو و او دشمنی است گویا دوست صمیم و مدافع و پاسدار حمیم تو می گردد. گفتم: سبحان الله! این است اعجاز قرآن، این است ابدیّت قرآن، این است أقوم بودن قرآن.

خدا میفرماید در صدد انتقام و تلافی مباش. بدی را به بدی پاداش مده.

این آیه عجیب است. گوئی معنای تازه ای را میرساند و مفاد بدیع و بکری را در بر دارد. گویا من تا بحال این آیه را نخوانده بودم، و به مفهوم و مفاد آن پی نبرده بودم!

همان لحظه گوشی تلفن را برداشتم و به او تلفن کردم و سلام نمودم و گفتم: منزل تشریف دارید؟ من اینک می خواهم خدمت شما برسم!

گفتم: نه نه آقا! من خدمت شما می رسم! الآن می آیم. من گفتم: من آماده بیرون آمدن هستم. من می آیم. گفت: من لباس پوشیده ام و دالون منزل هستم. من می خواستم خدمت شما برسم.

خلاصه چند دقیقه ای بیشتر بطول نینجامید که آمد. در را باز کردم هر دو همدیگر را در آغوش گرفتیم و هر دو گریستیم. او را به داخل اطاق در آوردم، زیر کرسی نشست. یک جمله از وقایع ما کان صحبت نشد. فقط من نامه او را به وی تسلیم کردم و گفتم: شما این را بگیرید؛ نه شما نامه ای نوشته اید، و نه من نامه ای خوانده ام! نامه را گرفت و در بغلش گذارد و قدری هم گریه کرد و خداحافظی نموده و رفت.  

 منبع : خاطراتی از علامه حسینی طهرانی – کتاب آیت نور         

                              امور فرهنگی شیلات گیلان

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 33 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر