مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

1053461
امروزامروز984
دیروزدیروز1287
این هفتهاین هفته3421
این ماهاین ماه18735
کل بازدیدهاکل بازدیدها1053461
نكته هاي ناب
نكته هاي ناب

نكته هاي ناب (3)

چهارشنبه, 19 دی 1397 ساعت 07:03

خاطره ای از علامه طباطبایی

نوشته شده توسط


سید محمدباقر در 12 سالگی، مادرش را از دست داد. این حادثه به قدری بر او سخت آمد که گاهی بر اثر شدت ناراحتی، بی هوش می‌شد. پدرش برای آرامش او، ناگزیر او را نزد عمه‌اش که در روستایی زندگی می‌کرد، برد تا فقدان مادر را کمتر احساس کند.
او پس از مدتی به همدان و نزد پدر بازگشت و در مدرسه علمیه آخوند سکونت گزید و به خواندن جامع المقدمات اهتمام ورزید.
او بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «تا کتاب مغنی را در همدان خواندم، آنگاه به ابوی گفتم می‌خواهم معمم بشوم. بعضی مرا از این کار باز می‌داشتند ولی من علاقه شدید داشتم که لباس روحانی بپوشم. سرانجام یکی از تجار محترم شهر، جشن باشکوهی برپا کرد و تمام علمای شهر همدان را دعوت کرد. همه حاضران به اتفاق گفتند، پاک‌ترین عالم دینی شهر، پدرت است و گذاشتن عمامه را به پدرم محول کردند.
او هنگام عمامه گذاری فرمود: مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان! پرسیدم: آقا این چه توصیه‌ای بود؟ فرمود: اگر ما حلاوت و شیرینی اسلام را با رفتار کج خودمان خراب نکنیم، خیلی خوب است. من روحانی که به وظایف دینی‌اش عمل نکند، از نظر معنوی، کافر و نجس می‌دانم. جرم کسی که با دین خدا برای رسیدن به دنیایش بازی کند، جرم بسیار سنگینی است.»
سید محمدباقر در قم علاوه بر استفاده از درس آیت الله بروجردی، از محضر حضرات آیات امام خمینی، سید محمد محقق داماد، شیخ محمدعلی اراکی و سید محمدرضا گلپایگانی هم بهره جست.
باید گفت آیت الله موسوی همدانی علاوه بر اینکه دانشمندی محقق، فقیهی اصولی و مدرسی عالی‌مقام بود، نویسنده‌ای زبردست هم نشان می‌داد. از این رو کتاب‌های مختلفی به عربی و فارسی، از خود به یادگار گذاشت که شاید مهم‌ترین آنها، ترجمه 40 جلدی تفسیر المیزان علامه طباطبایی باشد.
یکی از نقاط عطف زندگی آیت‌الله موسوی همدانی، آشنایی ایشان با علامه طباطبایی و شرکت در درس تفسیر ایشان است. کم کم ارتباطی تنگاتنگ و صمیمی میان آنها برقرار شد و تا آخر عمر علامه یعنی بیش از 30 سال ادامه یافت.
آیت الله موسوی همدانی درباره این 30 سال کسب فیض از محضر علامه، خاطرات فراوانی داشت که یکی از آنها چنین است:
« وقتی که در محضر علامه به آیات رحمت یا غضب می‌رسیدیم، ایشان دگرگون می‌شد و گاهی سرشک از دیدگانش جاری می‌گردید. در این مواقع، می‌کوشید من متوجه نشوم؛ با این حال، در یکی از روزها بی اختیار با صدای بلند گریه طولانی کرد.»
همچنین خاطره شاه حسین ولی نیز، خاطره ای جاودانه و ماندگار است که آیت الله موسوی همدانی از علامه شنیده است.
علامه طباطبایی نقل می‌فرماید: «هنگام اقامت در نجف اشرف، هزینه زندگی‌ام از تبریز می‌رسید، اما دو سه ماه چیزی نرسید و هرچه پس‌انداز داشتم، خرج شد. روزی در منزل نشسته بودم و کتابی را مطالعه می‌کردم که ناگهان رشته افکارم پاره شد و به خود گفتم:
تا کی می‌توانی بدون پول زندگی کنی؟
به محض اینکه این فکر از خاطرم گذشت، شنیدم کسی محکم در خانه را می‌کوبد. در را باز کردم. با مردی رو به رو شدم، دارای محاسن حنایی و قد بلند. فرم لباسش امروزی نبود، نه لباس آخوندی بود و نه لباس درویشی. پس از سلام به من، گفت: من شاه حسین ولی ام. خدای تبارک و تعالی می‌فرماید در این 18 سال، کی تو را گرسنه گذاشتم که درس و مطالعه را رها کردی و به فکر رزق و روزی افتادی؟ خداحافظ!
به اندرونی خانه برگشتم، پشت میز نشستم و آنگاه به خود آمدم. به فکر فرو رفتم و سه سؤال در فکرم پدیدار شد: آیا من برخاستم و با پاهایم به طرف در خانه رفتم؟ دوم، آیا شیخ حسین ولی بود یا شاه حسین ولی؟ سوم، ایشان از جانب خدا پیام داد که در این 18 سال، کی تو را گرسنه گذاشتم؟ در فکر بودم که مبدأ این 18 سال چه وقت بوده است؟ در مورد سوال اول اطمینان یافتم که حالت کشف در بیداری بود؛ در مورد سوال دوم، فهمیدم نام او شاه حسین ولی بود زیرا پس از این واقعه در تابستان به تبریز رفتم، مانند سابق برای فاتحه خوانی در قبرستان قدم می‌زدم که ناگاه دیدم بر سنگ قبری نوشته است: مرحوم مغفور فلان و فلان شاه حسین ولی که تاریخ وفاتش 300 سال قبل از روزی بود که به در خانه ما در نجف اشرف آمد. در مورد سوال سوم، پس از فکر دریافتم که آغاز 18 سال، همان وقتی بود که معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین در آمدم.»


امور فرهنگی شیلات گیلان



آقا ميرزا حسن كرمانشاهى، علاوه بر احاطه به علوم متداول عصر از علوم رياضى و طب و حكمت مشّا و اشراق و فلسفه و عرفان و فقه، در عمل و اخلاق فريد عصر خود بود.
نجابت و عفت نفس و بی توجهى او به دنيا و اهل پليد آن زبانزد خاص و عام بود، با اين كه در كمال عسرت زندگى می نمود، از احدى پول قبول نمی كرد و با همان حق تدريس مدرسه سپهسالار قديم زندگى می نمود.
ابتلا به فقر و تنگدستى شديد هرگز در روحيه او تزلزل وارد نكرد و از روزگار شكايت نداشت و با شدايد می ساخت.
هيچ چيز مانع او از تدريس و تربيت شاگرد نمی شد، يكى از اكابر می گفت: گاهى در اثناى درس و ديگر اوقات كه به حال خود فكر می كرد آهى از عمق دل برمی آورد كه از آن نور می باريد !!
خدايا ! چه بندگان بزرگوار و پاكى داشتى و دارى ، خداوندا ! ما افتادگان در چاه طبيعت و ماديگرى را نجات بده ، الهى ! دردمندان را از در دورى از مقام قرب علاج كن ، خداوندا !
مستمندان را از ذلت بدر آر ، پروردگارا ! مهجوران را از درد هجر به مقام وصل رهنمون شو ، الهى ! كام ناكامان را از شراب عشقت پر گردان ، خداوندا ! خاك‏نشينان را به عالم پاك برسان.
حاج ميرزا حسن كرمانشاهى اين مرد بزرگ الهى می گويد: روزى در مدرسه سيد نصير الدين نشسته بودم،  طلبه‏ اى ژنده‏ پوش و ژوليده موى مستقيم به نزد من آمد و گفت: آقاى ميرزا ! كليد حجره شانزده را به من بده و از امروز منطق بوعلى برايم بگو، من خواهى نخواهى در برابر او تسليم شدم، كليد آن حجره را به او واگذار كردم و منطق بوعلى برايش شروع نمودم در حالى كه منطق گفتن كار يك طلبه فاضل بود و من سال‏ها بود از گفتن آن فارغ بودم . مدتى براى او درس گفتم، يك شب خانواده‏ ام از كثرت مطالعه من ناراحت شد به ناراحتى او پاسخ نگفتم. ولى شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نيافتم . دو سه روزى بی مطالعه درس گفتم، يك روز به من پرخاش كرد كه اى شيخ ! چرا بی مطالعه درس می گويى؟ به او گفتم: كتابم را گم  كرده‏ ام ، گفت: در محل رخت خواب زير رخت خواب سوم است، از اطلاع او به داستانم شگفت‏ زده شدم.
به او گفتم: كيستى؟
گفت: كسى نيستم.
گفتم: روزى كه آمدى مستقيم به نزد من آمدى و نام مرا گفتى. سپس كليد حجره شانزده را كه خالى بود از من خواستى، آن گاه درخواست منطق بوعلى كردى و امروز از جاى كتاب خبر می دهى و اين همه بی علّت نيست داستانت را بيان كن.
گفت : طلبه‏ اى هستم از اهالى دهات شاهرود، پدرم عالمى زاهد و خدمتگزارى با واقعيت بود، تمام امور دينى اهل ده بر عهده او بود. ميل زيادى به درس خواندن من داشت، ولى من بر خلاف ميل او روزگار به عيش و نوش می گذراندم. پدرم پس از ساليان درازى خدمت به مردم از دنيا رفت. پس از گذشت مراسمش، مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.
دو سه سالى نماز خواندم، سهم امام گرفتم، هداياى مردم از قبيل گوسفند و روغن و ماست و پنير و پول قبول كردم و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم، مسائل دينى را براى مردم از پيش خود گفتم، روزى به فكر فرو رفتم كه طى طريق به اين اشتباه تا كى؟ چند روز ديگر عمرم به سر می آيد و به دادگاه برزخ و قيامت می روم. جواب حق را در برابر اين وضع چه خواهم داد؟! از تمام مردم دعوت كردم روز جمعه براى امر مهمّى به مسجد بيايند، همه آمدند، به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم، مرا از منبر به زير آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نكردند، پس از آن كتك مفصّل با لباسى پاره و مندرس، بدون داشتن وسيله، با پاى پياده به تهران حركت كردم.
در سرازيرى راه تهران به شخص محترمى كه آثار بزرگى از ناصيت او پيدا بود برخوردم با اسم مرا صدا كرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد. من اكثر روزها او را می بينم و با او هم غذا می شوم، مسئله كتاب منطق و جايش را او به من گفت. ميرزاى كرمانشاهى كه از گفته‏ هاى او متعجب شده بود و آثار الهى مبارزه با نفس و ترك هوا را در آن طلبه می ديد. دريافت كه اين شخص با وجود مقدس امام عصر عليه‏ السلام روبرو شده در حاليكه آن جناب را نشناخته، ميرزا به او فرمود: ممكن است از دوست خود اجازه بگيرى تا لحظه‏ اى به شرف ملاقات او نايل گردم.
طلبه شاهرودى گفت: اين كار مشكلى نيست، من او را می بينم و زمينه ملاقات تو را با وى فراهم می كنم.
چون روز ديگر شد طلبه شاهرودى گفت: دوست من به تو سلام رساند و گفت : شما مشغول تدريس باش!
به او گفتم: اگر او را ديدى اجازه بگير من از دور جمال مباركش را زيارت كنم، گفت: مانعى ندارد.
رفت كه اجازه بگيرد ، ديگر باز نگشت و مرا در حسرت ديدارش خون‏جگر كرد.

امور فرهنگی شیلات گیلان

شنبه, 05 آبان 1397 ساعت 06:21

عاقبت انسان بی نماز

نوشته شده توسط

 

عجیب این است که آیه می گوید: «قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ» (نور، 41) کل موجودات به تسبیح و به نمازشان آگاهی دارند. یک نکته را هم اینجا باید بگویم؛ بی نماز یعنی بیگانه از کل عالم آفرینش، یعنی یک غریبه، یعنی یک تنها، چون قرآن در سورۀ نور می گوید کاروان هستی با تمام موجوداتش در نماز است، کاروان هستی با کل موجوداتش در تسبیح است؛ شخصی که اهل نماز نیست، پشت به کل عالم کرده و در قیامت هم کل عالم به او پشت می کنند.

آخرت عکس العمل دنیاست، آخرت چیز مستقلی نیست. پیغمبر اکرم آخرت بین می فرماید: «الدنیا مزرعة الاخره» دنیا وابسته به آخرت است و آخرت وابسته به دنیاست، هر چه اینجا می کارید در آخرت درو می کنید. کسی که در دنیا به تمام موجودات هستی پشت کرده و نماز نمی خواند، یعنی موجودات عالم خلقت با شما رفاقتی ندارم، هماهنگی ندارم، رابطه ای ندارم، ارتباطی ندارم، هم قدم شما نیستم؛ در قیامت هم کل قیامت به او پشت می کنند.

در این زمینه می توانید آیات قرآن کریم را هم بخوانید که قیامت پشت کرده های به کل موجودات ناله می زنند: خدایا ما را برگردان، نالۀ آنان هم در جهنم است نه در صحرای محشر، پنج بار جهنمی ها با خدا صحبت می کنند، یکی این است: «وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها» در میان عذاب های گوناگون ناله می کنند و فریاد می زنند: «رَبَّنا أَخْرِجْنا» ما را از جهنم بیرون بیاور تو که قدرت داری، «نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَل» یک بار دیگر برویم در دنیا با کل هستی آشتی کنیم، با کل هستی هم عمل صالح شویم، خود پروردگار جواب می دهد: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّر» (فاطر، 37) آیا به اندازه ای که بیدار می شدید و اهل عبادت می شدید و اهل هماهنگی با هستی می شدید من به شما وقت ندادم؟ جوابی ندارند بدهند. خدا می فرماید: این عذاب را بچشید شما در این قیامت یک یار ندارید، یعنی کل عالم محشر به شما پشت کردند چنان که شما در دنیا به کل عالم هستی پشت کردید.

 

منبع : تأثیر قرآن بر زندگی  از حکیم انصاریان

امور فرهنگی شیلات گیلان

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 47 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر