مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

1018234
امروزامروز104
دیروزدیروز975
این هفتهاین هفته6407
این ماهاین ماه17467
کل بازدیدهاکل بازدیدها1018234
دوشنبه, 03 ارديبهشت 1397 ساعت 04:09

خاطره ای از علامه جعفری (ره)


از جمله خاطرات من یک داستان شخصی است که با مرحوم آقا سید عبد الهادی شیرازی داشتم. زمانی که من از نجف برگشته بودم به ایران، بعد از دو سه سال دو مرتبه به نجف برگشتم و نظرم این بود که آن جا بمانم. آن زمان آقا سید عبدالهادی مریض بود  رفتم دست بوس ایشان ، دیدم در بستر بیماری ناله می کند. عرض کردم آقا چیزی نیست، ان شاءالله ، هرچه زودتر بهبود می یابید. ایشان با یک حالت خاص فرمودند:

جان عزم رحیل کرد، گفتم که مرو            گفتا چه کنم خانه فرو می آید

با ایشان مشورت کردم که می خواهم نجف بمانم ، چگونه است؟ فرمود: اگر نجف بمانید برای شما راهی هست ، ولی من معادش را نمی دانم. فردای آن روز آیت الله خوئی ما را به نهار دعوت کرده بود. من در آن جا ، قبل از صرف نهار، به ایشان نیز گفتم که می خواهم نجف بمانم. ایشان نیز فرمود: اگر بمانید برای شما راهی هست ولکن نمی دانم معادش چه می شود. از این روی من نود درصد تصمیم به بازگشت گرفتم. در عین حال گفتم: خوب است بروم کربلا، تا در ضمن زیارت یک استخاره هم بکنم ، رفتم کربلا هنگام اذان صبح مشرف شدم حرم اباعبدالله (ع) و مطلب را با ایشان در میان گذاشتم و خواستم از خداوند بخواهند تا در یک استخاره امر را بر من روشن کند. استخاره کردم آیه شریف ای آمد که به طور شگفت انگیز اشاره به حرکت از عراق داشت.

فهمیدم که خداوند سرنوشت مرا این گونه قرار داده است که برگردم به ایران و برگشتم و ابتدا رفتم مشهد، زمان مرحوم آیت الله میلانی بود. در جلسه استفتاءات ایشان شرکت می کردم و همچنین یکی از درسهای عمومی ایشان نیز می رفتم؛ لیکن چون آب مشهد به من نمی ساخت ، آمدم تهران و اکنون حدود 25 سال است که در تهران هستم.

 

علم بدون تعهد و اخلاق هیچ و پوچ خواهد بود


فرزند علامه جعفری به خاطره‌ای از سخنرانی علامه اشاره کرد و گفت: علامه جعفری اوایل انقلاب یک سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران داشت، آن زمان در دانشگاه‌ها وضعیت نامناسبی بود برای همین من و دوستانم همراه پدر به دانشگاه رفته بودیم تا برای ایشان اتفاقی نیفتد، آن روز علامه 4 ساعت سخنرانی کردند و بسیار خسته شدند موقع رفتن بسیاری از دانشجویان اطراف ایشان را گرفتند و شروع کردند به پرسیدن سؤال.

وی اضافه کرد: در پایان همه رفتند و تنها من ماندم و دوستم، علامه و یک جوان دیگر که می‎خواست از پدر سؤال کند اما لحنش تند و تحکم آمیز بود به طوری که پدر را تو خطاب می‌کرد و می‌گفت فلان حرفت غلط است. وقتی آن جوان سؤال کرد علامه به شدت خسته شده بودند اما در سالن را هم بسته بودند و جایی نبود که پدر بر روی آن بنشیند و استراحت کند به همین دلیل عبایش را بر روی زمین پهن کرد تا بتواند بنشیند و نشسته پاسخ آن جوان را بدهد.

وی گفت: علامه جعفری بر روی عبا نشست و به آن جوان عصبانی گفت بیا بنشین جوان تا جوابت را بدهم، چند بار گفت و آن جوان جوابی نداد بعد با حالتی خجالت زده به پدر نگاه کرد و گفت من جواب همه سؤالاتم را گرفتم، بعدها این جوان که برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود با پدر تماس گرفت و گفت آن تازیانه‌ای که با اخلاقتان آن روز به من زدید همچنان دارد مرا در زندگی با خود ‌می برد.

فرزند علامه جعفری تصریح کرد: علامه تأکید داشتند که علم بدون اخلاق و تعهد واقعا هیچ و پوچ خواهد بود این اخلاق و تواضع بود که در درون افرادی چون آن دانشجو انقلابی ایجاد می‌کرد.  

                                 

امور فرهنگی شیلات گیلان

خواندن 2646 دفعه

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 12 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر