مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

3689020
امروزامروز778
دیروزدیروز3762
این هفتهاین هفته18789
این ماهاین ماه50505
کل بازدیدهاکل بازدیدها3689020

سامانه معرفی کسب و کارهای مجازی گیلان

پنج شنبه, 18 شهریور 1400 ساعت 04:26

داستاني عجيب در امانت داري از سيّد هاشم حطّاب

علامه حاج سيدمحمدحسين حسيني طهراني نقل مي كند:

سيّدي بوده در نجف اشرف از اعاظم علماء و اوتاد، معروف به سيّدهاشم حطّاب ( و بعضي گفته اند كه شايد صاحب « تفسير برهان » باشد)، مردم به ايشان توجّه خاصّي داشتند.

اتفاقاً يكي از مردمان ثروتمند عازم حجّ بوده و با خود صندوقچه اي از جواهرات و نقود داشته و چون بيم از سرقت در راه حجّ داشته مي خواسته آن را در نجف اشرف پيش كسي امانت بگذارد، از مردم جستجوي شخص اميني نموده مردم عطاري را كه در تمام عمر به زهد و تقوا و ديانت معروف بوده ( و صبح ها پس از آنكه دكّان خود را باز مي نموده ساعتي مردم را دور خود جمع نموده و نصيحت مي نمود و مردم گريه بسياري نموده سپس دنبال كارهاي خود رهسپار مي شدند) { به او معرفي كردند} بالجمله آن مرد غني صندوقچه خود را نزد عطّار به امانت سپرده و عازم حجّ مي گردد.

پس از مراجعت، از عطّار مطالبه صندوقچه خود مي نمايد، عطّار بالمرّة انكار مي نمايد! هر چه او دليل مي آورد و نشاني مي دهد عطّار بر استنكار خود مي افزايد! به مردم مي گويد، آنها مي گويند ما هيچ گاه كلام عطّار را حمل بر كذب ننموده و ادّعاي تو را بر گفتار او ترجيح نخواهيم داد، چونكه به مراتب عديده ما او را امتحان نموده و در اين شهر به ورع و تقوا اشتهاري عظيم دارد.

بالأخره آن مرد غنيّ متحيّر خدمت سيّدهاشم رسيده و داستان را نقل مي كند؛ سيّدهاشم مي فرمايد: فردا صبحگاه بيا برويم تا صندوقچه را به تو باز گردانم.

فردا صبح در خدمت سيّد به دكان عطّاري آمدند؛ سيّد هاشم ديد عطّار مردم را جمع نموده و موعظه مي كند مردم مشغول گريه هستند، همين كه سيّد را ديدند همگي احترام نمودند. سيّد فرمودند: من مي خواهم عطّار حقّ موعظه خود را در امروز به من واگذارد! عطّار عرض كرد: بديده منّت دارم.

سيّد فرمودند: در زماني كه طلبه بودم به كاظمين مشرّف، روزي مقداري مايحتاج زندگي از مردي يهودي خريداري نموده و دو درهم باقي ماند كه بعداً بپردازم عصر رفتم كه بدهم گفتند مرد يهودي فوت نموده است، به خانه مراجعت نموده شب درخواب ديدم صحراي محشر است و پل صراط كشيده شده ناگاه من از روي پل عبور نموده و در وسط پل ناگاه يهودي سرش را از آتش بيرون آورده جلوي مرا گرفت؛ من مانند ميخ توقّف نموده نتوانستم قدمي جلوتر نَهَم، يهودي گفت: اي خداي عادل اين مرد حقّ مرا نداده است، حقّ مرا از او بگير و به من عطا كن!

سيّد فرمود: من گفتم چه مي خواهي؟ گفت: فقط مي خواهم يك جاي بدن خود را به بدن تو گذارم تا آنكه قدري از آتش بدن و حرارت آن تخفيف يابد!

گفتم: بگذار! او فقط سر يك انگشت خود را به سينه من گذارد، ناگاه از خواب بيدار شدم و ديدم سينه من سوخته است!

سيّد سينه خود را باز نموده و گفت: اي مردم ببينيد از جواني تا به حال مي گذرد و هنوز اين سوختگي خوب نشده! و من شكر مي كنم كه خدا عذاب مرا در دنيا قرار داده.

عطّار كه اين مطلب را شنيد مرد غنيّ را طلبيده و صندوقچه را به او ردّ كرد.

امور فرهنگي شيلات گيلان

خواندن 826 دفعه

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 102 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر

  • آخرین بروزرسانی: شنبه 04 سبتامبر 2021.