مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

1137567
امروزامروز227
دیروزدیروز2152
این هفتهاین هفته9710
این ماهاین ماه35288
کل بازدیدهاکل بازدیدها1137567
چهارشنبه, 19 دی 1397 ساعت 07:03

خاطره ای از علامه طباطبایی


سید محمدباقر در 12 سالگی، مادرش را از دست داد. این حادثه به قدری بر او سخت آمد که گاهی بر اثر شدت ناراحتی، بی هوش می‌شد. پدرش برای آرامش او، ناگزیر او را نزد عمه‌اش که در روستایی زندگی می‌کرد، برد تا فقدان مادر را کمتر احساس کند.
او پس از مدتی به همدان و نزد پدر بازگشت و در مدرسه علمیه آخوند سکونت گزید و به خواندن جامع المقدمات اهتمام ورزید.
او بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «تا کتاب مغنی را در همدان خواندم، آنگاه به ابوی گفتم می‌خواهم معمم بشوم. بعضی مرا از این کار باز می‌داشتند ولی من علاقه شدید داشتم که لباس روحانی بپوشم. سرانجام یکی از تجار محترم شهر، جشن باشکوهی برپا کرد و تمام علمای شهر همدان را دعوت کرد. همه حاضران به اتفاق گفتند، پاک‌ترین عالم دینی شهر، پدرت است و گذاشتن عمامه را به پدرم محول کردند.
او هنگام عمامه گذاری فرمود: مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان! پرسیدم: آقا این چه توصیه‌ای بود؟ فرمود: اگر ما حلاوت و شیرینی اسلام را با رفتار کج خودمان خراب نکنیم، خیلی خوب است. من روحانی که به وظایف دینی‌اش عمل نکند، از نظر معنوی، کافر و نجس می‌دانم. جرم کسی که با دین خدا برای رسیدن به دنیایش بازی کند، جرم بسیار سنگینی است.»
سید محمدباقر در قم علاوه بر استفاده از درس آیت الله بروجردی، از محضر حضرات آیات امام خمینی، سید محمد محقق داماد، شیخ محمدعلی اراکی و سید محمدرضا گلپایگانی هم بهره جست.
باید گفت آیت الله موسوی همدانی علاوه بر اینکه دانشمندی محقق، فقیهی اصولی و مدرسی عالی‌مقام بود، نویسنده‌ای زبردست هم نشان می‌داد. از این رو کتاب‌های مختلفی به عربی و فارسی، از خود به یادگار گذاشت که شاید مهم‌ترین آنها، ترجمه 40 جلدی تفسیر المیزان علامه طباطبایی باشد.
یکی از نقاط عطف زندگی آیت‌الله موسوی همدانی، آشنایی ایشان با علامه طباطبایی و شرکت در درس تفسیر ایشان است. کم کم ارتباطی تنگاتنگ و صمیمی میان آنها برقرار شد و تا آخر عمر علامه یعنی بیش از 30 سال ادامه یافت.
آیت الله موسوی همدانی درباره این 30 سال کسب فیض از محضر علامه، خاطرات فراوانی داشت که یکی از آنها چنین است:
« وقتی که در محضر علامه به آیات رحمت یا غضب می‌رسیدیم، ایشان دگرگون می‌شد و گاهی سرشک از دیدگانش جاری می‌گردید. در این مواقع، می‌کوشید من متوجه نشوم؛ با این حال، در یکی از روزها بی اختیار با صدای بلند گریه طولانی کرد.»
همچنین خاطره شاه حسین ولی نیز، خاطره ای جاودانه و ماندگار است که آیت الله موسوی همدانی از علامه شنیده است.
علامه طباطبایی نقل می‌فرماید: «هنگام اقامت در نجف اشرف، هزینه زندگی‌ام از تبریز می‌رسید، اما دو سه ماه چیزی نرسید و هرچه پس‌انداز داشتم، خرج شد. روزی در منزل نشسته بودم و کتابی را مطالعه می‌کردم که ناگهان رشته افکارم پاره شد و به خود گفتم:
تا کی می‌توانی بدون پول زندگی کنی؟
به محض اینکه این فکر از خاطرم گذشت، شنیدم کسی محکم در خانه را می‌کوبد. در را باز کردم. با مردی رو به رو شدم، دارای محاسن حنایی و قد بلند. فرم لباسش امروزی نبود، نه لباس آخوندی بود و نه لباس درویشی. پس از سلام به من، گفت: من شاه حسین ولی ام. خدای تبارک و تعالی می‌فرماید در این 18 سال، کی تو را گرسنه گذاشتم که درس و مطالعه را رها کردی و به فکر رزق و روزی افتادی؟ خداحافظ!
به اندرونی خانه برگشتم، پشت میز نشستم و آنگاه به خود آمدم. به فکر فرو رفتم و سه سؤال در فکرم پدیدار شد: آیا من برخاستم و با پاهایم به طرف در خانه رفتم؟ دوم، آیا شیخ حسین ولی بود یا شاه حسین ولی؟ سوم، ایشان از جانب خدا پیام داد که در این 18 سال، کی تو را گرسنه گذاشتم؟ در فکر بودم که مبدأ این 18 سال چه وقت بوده است؟ در مورد سوال اول اطمینان یافتم که حالت کشف در بیداری بود؛ در مورد سوال دوم، فهمیدم نام او شاه حسین ولی بود زیرا پس از این واقعه در تابستان به تبریز رفتم، مانند سابق برای فاتحه خوانی در قبرستان قدم می‌زدم که ناگاه دیدم بر سنگ قبری نوشته است: مرحوم مغفور فلان و فلان شاه حسین ولی که تاریخ وفاتش 300 سال قبل از روزی بود که به در خانه ما در نجف اشرف آمد. در مورد سوال سوم، پس از فکر دریافتم که آغاز 18 سال، همان وقتی بود که معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین در آمدم.»


امور فرهنگی شیلات گیلان

خواندن 387 دفعه

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 81 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر