مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

433785
امروزامروز944
دیروزدیروز2176
این هفتهاین هفته5061
این ماهاین ماه35053
کل بازدیدهاکل بازدیدها433785
چهارشنبه, 28 تیر 1396 ساعت 07:44

امر به معروف متفاوت

از طرف يكى از دوستان كه در عشق به امام زمان)علیه السلام( زبان زد اهل ايمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و ياد آن يادگار انبیاء و امامان)علیه السلام( چون باران بهار از ديده اشك مى بارد ، در دهه دوم ماه ذوالحجه به مناسبت عید ولايت جهت تبلیغ دعوت شدم .

چند شبى از مجلس نورانى تبلیغ گذشته بود كه يكى از دوستان روحانى ام كه در مشهد زندگى مى كند به ديدنم آمد و به تقاضاى من بنا شد تا آخرين شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد .

در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجاديه امام زين العابدين )علیه السلام( بودم ، روزى هنگام عصر دوست روحانى ام جهت رفع خستگى به من پیشنهاد پیاده روى در بلوار كمربندى شهر را داد ، خواسته او را پذيرفتم ، قلم بر زمین گذارده ، همراه او وارد بلوار كه نزديك محل اقامتم بود شديم .

از پیاده روى ما دو نفر چیزى نگذشته بود كه جوانى همراه با ماشینى لوكس كنار ما ترمز كرد و با لحنى محبت آمیز از ما خواست تا مقصدى كه در نظر داريم سوار ماشین شويم . دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست كه او را از خود برانم و از سوار شدن به ماشین او كه معلوم نبود صاحبش كیست و چه هدفى دارد خوددارى كنم .

من با توجه به وضع جوان كه چهره اى امروزى و مناسب با وضع غربیان داشت و لباسى رنگى و آستین كوتاه بر تن او بود و نشان مى داد صد در صد در فرهنگ بیگانه استحاله شده و خلاصه ، بیمارى است كه نیاز به طبیب مهربان و همنشین اثرگذار و رفیقى دلسوز و دوستى خیرخواه ، دارد سوار ماشین شدم و از دوست روحانى ام خواستم كه او هم با من همراه شود .

دوست روحانى ام در كمال بى میلى آن هم در زمانى كه رزمندگان با كرامت اسلام در جبهه جنوب و غرب مشغول جنگ با صدامیان كافر و حامیانش بودند و منافقان كوردل هم هر روز در گوشه و كنار شهرها به جان مردم آتش مى زدند و خانواده ها را داغدار می كردند با ترس و لرز سوار ماشین شد .

راننده از من پرسید :كجا مى رويد تا شما را برسانم؟ گفتم :هر كجا دلخواه تست . از جواب من خوشش آمد ، پرسید اهل كجايى؟ گفتم : تهران ، گفت : در اين شهر چه مى كنى؟ گفتم : براى ديدار و زيارت تو آمده ام . از چنین برخوردى آن هم از يك روحانى كه هرگز برايش پیش نیامده بود و طبیعتاً معهود هم نبود ، فوق العاده خوشحال و در ضمن بهت زده شد .

به من گفت : من از وضع مالى مناسبى برخوردارم و خانه اى دو طبقه دارم و در آن خانه مجرّد و تنها زندگى مى كنم ، دوست دارم چند لحظه اى در آن خانه مهمان من باشید .

رفتن به خانه او را پذيرفتم ، ولى دوست روحانى ام كه از اوضاع آشفته كشور نگران بود با اشاره و فشردن دست من از من خواست كه از رفتن به خانه او چشم پوشى كنم ولى من با تكیه به لطف خدا و يارى آن منبع رحمت و بر اساس وجوب امر به معروف و نهى از منكر تصمیم به رفتن خانه او قطعى بود.

به خانه رسیديم ، ما را به اطاق پذيرايیش راهنمايى كرد ، چهار ديوار اطاق از انواع عكس هاى مستهجن و تابلوهاى سكس و عكس انواع زنان هنرپیشه نیمه عريان غربى پر بود ، دوست روحانى ام كه برخوردار از تقدس و تقوا بود معترضانه به من گفت : اين چه دوزخى است كه به آن وارد شده ايم؟ در اين اطاق جز اينكه چشم به زمین بدوزيم يا ديده بر هم نهیم چاره اى هست؟!

به او گفتم حوصله كن ، استقامت ورز ، شايد سفر به اين شهر از نظر اراده حق به اين خاطر بوده كه ما با اين جوان آشنا شويم و ساعاتى با او همنشین و دوست گرديم تا از اين منجلاب فساد به خواست خدا كه به همه بندگانش مهربان است ، و درب توبه را به روى همه گناهكاران باز گذاشته است نجات پیدا كند همچنانكه در دعاست :

« أَنْتَ الَّذِى فَتَحْتَ لِعِبادِكَ بَاباً إِلى عَفوكَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ، فَقُلتَْ) : تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً (1).(فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعدَْ فَتْحهِ»(2)

پروردگارا ! تو كسى هستى كه درى را براى بندگانت به سوى عفو و چشم پوشى ات باز كرده اى و نام آن را توبه گذارده اى ، پس فرموده اى : همه به سوى خدا بازگرديد بازگشتى خالصانه ، در نهايت براى كسى كه از ورود به اين در پس از گشوده شدنش غفلت ورزد چه عذر و بهانه اى خواهد بود؟

جوان پس از چند لحظه وارد اطاق پذيرايى شد و پس از خوش آمد گفتن با قیافه اى جدى و گفتارى محكم بدون اينكه لباس ما دو نفر را كه لباس پیامبر(صلى الله علیه وآله) است لحاظ كند ، و در بى خبرى كامل از وضع ما دو نفر و بدون هیچ شرم و حیايى و به خیال اينكه ما هم مانند خود او در بى قیدى و بى مهارى به سر مى بريم گفت : مشروب ناب خارجى در يخچال حاضر دارم و ترياك خالص افغانى در بساطم موجود است تا چاى و میوه میل كنید هركدام را مى خواهید براى شما حاضر كنم!!

او با اين پیشنهاد به طور جدى فكر مى كرد كه بهترين نوع پذيرايى از دو دوست جديدش گرچه روحانى هستند بايد به اين صورت باشد.

به مغرب شرعى يك ساعت مانده بود ، به او گفتم دوست مهربانم من در ابتداى شب با دوستى بسیار عزيز و رفیقى با كرامت و يارى مهربان ، ملاقات دارم كه او به شدت از مشروبات الكلى و مواد مخدر متنفر است ، چنانچه بوى مشروب يا بوى مواد مخدر از من استشمام كند مى ترسم براى همیشه از من جدا شود و از دست دادن او براى من حادثه اى غیر قابل جبران و فراقش براى من قابل تحمل نیست. تو مرا به خاطر محبوب و معشوقم از اين برنامه معذور بدار ، او هم با كمال مهربانى پذيرفت و بنا شد با چاى و میوه از ما پذيرايى كند.

دوست روحانى ام با اشاره دست و چشم از من خواست از خوردن میوه و چاى خوددارى كنم ، به او آهسته گفتم : به اندازه اى كه استفاده مى كنیم خمسش را مى پردازيم تا جاى شبهه نباشد.

جوان نزديك مغرب به من گفت : با دوستت در كدام نقطه شهر وعده دارى ؟ گفتم : كنار مسجد جامع نیشابور ، گفت : من شما را به محل وعده مى رسانم.

هنگامى كه كنار مسجد توقف كرد و با ما پیاده شد پرسید : دوستت آمده يا نه ؟ گفتم : آرى محبوبم حاضر است ، گفت : او را هم به من نشان بده ، گفتم : محبوبم خداست كه وقت اذان به وسیله نماز با او قرار ملاقات دارم و اين وقت قرار ملاقات است كه آمده ام.

جوان فوق العاده يكّه خورد ، سر به گريبان فرو برد ، و شرمسار شد ، به او گفتم : آرى ; او محبوب من است كه به شدت از مشروب و مواد مخدر و قمار و رابطه نامشروع و مال حرام متنفر است و من حاضر نیستم با آلوده شدن به اين امور با من ترك رابطه كند.

جوان گفت : من در آن خانه هیچ شبى را بدون مشروب و مواد مخدر و گوش دادن به انواع نوارها و ديدن انواع فیلم هاى مبتذل نگذرانده ام ولى با اين برخورد تو از الان تصمیم گرفتم كه همه اين امور را ترك كنم اما از تو مى خواهم كه فردا را با من بگذرانى ، پیشنهادش را پذيرفتم و ساعت ده صبح فردا را كنار مسجد جامع با او وعده ملاقات گذاشتم.

ساعت ده آمد ، من و دوستم را به چند زيارتگاه شهر از جمله قدمگاه برد و درخواست داشت شب را با من باشد ، از حسن اتفاق پیشنهاد او مصادف با شب جمعه بود و از طرف مجلسى كه سخنرانى داشتم مردم به حضور در جلسه دعاى كمیل دعوت شده بودند و او نمى دانست من در شهر منبر مى روم. آدرس جلسه را به او دادم ، پیش از شروع دعاى كمیل به جلسه آمد ، از كثرت جمعیت راه ورود به مجلس نبود ، به او اشاره كردم نزد من آمد ، او را به طرف قبله نزد خود نشاندم ، تمام چراغ ها را خاموش كردند ، در تاريكى مطلق ، دعاى كمیل را خواندم.

آتش عجیبى از حال و قال و گريه و سوز در مجلس بود ، پس از پايان دعاى كمیل ديدم دو چشم آن جوان از كثرت گريه و شدت اشك ريختن چون دو كاسه خون است به او گفتم : خدا همه گناهانت را بخشید ، زندگى پاكى را شروع كن و سپس با او خداحافظى كرده ، همان شب از نیشابور خارج شدم.

تا سه سال از او خبر نداشتم ، در سفرى به مشهد مقدس به ديدار دوست روحانى ام نايل شدم كه گفت : شبى در حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) آن جوان را ديدم ، جوياى حال شما شد ، گفتم : در تهران به سر مى برد ، يادى از آن سفر پر معنويت كرد و گفت : توبه واقعى كردم و از نیشابور براى زندگى به مشهد آمدم و در اينجا با شفاعت امام رضا (علیه السلام) همسرى مؤمن نصیب من شد كه در هدايت و بیدارى بیشتر من اثر مطلوبى داشت!

آرى ; يك ساعت همنشینى سالم و رفاقت مطلوب و دوستى صحیح و معاشرتى كه اندكى از حقايق عرشیه و معارف الهیه را به گمراهى انتقال مى دهد ، با چنین نتیجه مثبتى روبرو مى شود.

بنابراين دوستى با گمراهان و فاسقان و فاجران اگر بر انسان آثار منفى گذارد ، و آدمى را در گردونه و خلق و خوى آنان اندازد ، از نظر اسلام حرام و اگر انسان داراى مصونیت ايمانى باشد ، دوستى با آنان براى هدايتشان و قرار دادنشان در صراط مستقیم حق ، لازم و بلكه بر پايه وجوب امر به معروف و نهى از منكر واجب است.

برگرفته از کتاب : معاشرت آیت ا... انصاریان

  • سوره تحریم / آیه 8
  • بخشی از مناجات خمس عشر مفاتیح الجنان

 

 

                                     شورای فرهنگی شیلات گیلان

                                       شورای امر به معروف و نهی از منکر

خواندن 746 دفعه

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 63 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر